تبليغاتX
♥عاشقانه های ما.♥.مهدیس و حمید♥

































♥عاشقانه های ما.♥.مهدیس و حمید♥

« ورود آقایون ممنوع »

Daisypath Anniversary tickers

دوستان....این نوشته رو تازه زمانی که نزدیک دو ماه بود بهم رسیده بودیم نوشتم!‌ 

برام یه دنیا ارزش داره... میدونم طولانیه... اما یه جورایی میشه گفت بیوگرافیمونه! به دلیل مسائل امنیتی اسم سایر دوستان که ازشون نام برده شده رو مخفف نوشتم! 

اما به طور مختصر، جهت آشنایی با ما: 

من متولد مرداد 72 هستم و شوهی جونم متولد آذر 70. من دانشجوی رشته معماری هستم و آقامون عمران می خوونن! زن و شوهر میخوان در آینده با مهندسیشون ایرانو آباد کنن! فقط مملکت ما رو کم داشت!!!! 

حالا واسه داستان عشقمون بفرما ادامه مطلب!!!‌ 


ادامه عشقمون
مهدیس |21:12|90/10/20

یه مادربزرگ مهربون تو روز "مادر" رفت...


 با آخرین نفس،

    بوی غریب پرسش فردا را

    در خانه ریخت.


 آنگاه بی درنگ،

     مادربزرگ من

     در جامه ای به رنگ سرانجام

     پیچیده شد.


 بوی کبود مرگ

     ما را احاطه کرد.

     مادر بزرگ من

     با گیسوان نقره ای بی فروغ خویش،

     سطح کبود و سربی تابوت سرد را

     پوشانده بود.


 ما چند لحظه ای

     در کوچه های سردِ سرانجام خویشتن،

     در ترس و اضطراب

     فرو ماندیم.


 چندان عمیق که گفتی

     دنیا،

    تا لحظه ای دگر

    تعطیل می شود.


حمیدم، فدای وجودت بشم همه کس و جونم، فوت مادربزرگ عزیزت رو به تو و خانواده تسلیت میگم... 

هرچی خاکشونه، بقای عمر تو و خانوادت...

تا ابد دوسِت دارم شوهی ماهم...


مهدیس |21:18|91/02/22

اول یکم غر تحصیلی! 

ای خدا! چرا کارا تموم نمیشن؟ بخدا مردم از بس هر روز کار کار کار...! والا دلم واسه درس حفظ کردن لک زده...انقد کارام تو هم دیگه پیچیدن که نمی دونم کدومو کِی انجام بدم! شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ
 ـلکـ ـه 

تازه فقط یه ذره اش واسه شنبه و یکشنبه این هفته اینان: 

برای شنبه:شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

20 عدد شیت A3 راندوی اسکیس با ماژیک (یه مغازه ماژیک تموم میکنه!)  

ترسیم پلان های یک بنای تاریخی (خیلی چرته! ولی خب زمان بره) 

برای یکشنبه:شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

تحویل موقت پروژه تمرین (2) شامل تمامی پلان ها- نمای اصلی- برش- سایت پلان... همه راندو شده، روی شیت های 50 در 70 همراه با ماکت با مقیاس 1:200 (خدا رو شکر فعلاً نگفته پرسپکتیوشم بزنین!)

حالا جالب چیه؟ اینه که 5 روز در هفته کلاس دارم و فقط 3 شنبه ها تعطیلم و از این هفته هم جمعه ها پَر، چون کلاس کنکور دارم!... شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

حالا درسای دیگه مثه کارآفرینی و ایستایی و فیزیک و معماری جهان و تنظیم شرایط و نقشه برداری و اینا بماند!...رسماً به فنا رفتم! شکلکای رمینـــــــآ

خب دیگه غر زدن بسه! اصلاً واسه چی باید ناراحت باشم وقتی عشقم کنارمه و با وجودش توی زندگیم آرومم میکنه؟ تموم این سختیا گذران...

در عوض دیروز بعد از دانشگاه، یه روز خیلی عاشقانه در کنار شوهی خان داشتم...

بالاخره بعد از حدود 40 دقیقه منتظر موندن تو صف اتوبوس (!) اتوبوس اومد و  اکباتان برگشتم و بدو-بدو رفتم خونه شوهی اینا و با اعتماد به نفس کامل, طوری که انگار از ساکنین همون ورودیَم، از جلوی نگهبانشون رد شدم و رفتم بالا. 

مستر دم در منتظرم بود. آخ فدای تو بشم که وقتی با لباس تو خونه می بینمت دلم میخواد لهت کنم! حالا شوهی با دیدن اون قیافه بر افروخته من که نفسمم بالا نمیومد (از شدت گرمای بیرون) فوراً رفت واسم یه لیوان شربت درست کرد و آورد (پسرم کد آقاس=معادل کدبانو). 

منم عین تشنگان کربلا، سه شماره هم نشد که همشو رفتم بالا! و بعد که یکم جون گرفتم رفتیم بالا اتاق مستر و منم فقط ثانیه شماری میکردم بپرم رو تختش از بس که خسته بودم و دلم بغلشو میخواست.

فدای کاراش بشم! عین فیلما یهو بغلم کرد و چند دور چرخوندتم و منم جیــــغ چون هر آن حس میکردم  با مغز میام پایین! بعدم آروم گذاشتتم رو تخت و کنارم نشست و یکم نوازشم کرد و کنارم دراز کشید. بهترین حس دنیاس که بعد یه روز سخت سرتو بذاری رو سینه تموم جونت و بغلش بخوابی. 

فقط بینمون سکوت رد و بدل میشد و بوسه های نرم و طولانی و عاشقونه و نوازش... شاید حتی یکی از طولانی ترین بوسامون توی این (حدوداً) 4 سالو داشتیم... 

تموم خستگی از وجودم پر زد و رفت اون لحظه هیچی از خدا نمی خواستم جز اینکه زمان بتونه ثابت بمونه تا یه دل سیر در آغوش هم باشیم. 

بهترین حس دنیاس که همراه زمزمه های عاشقونه موهای مردتو نوازش کنی و آرامشو تو چشمای مستش ببینی و بعد احساساتی بشی و اشک توی چشمات جمع بشه و محکم خودتو بهش بچسبونی و گرمای نفست به صورتش بخوره و تپش قلبشو روی سینت حس کنی... 

این یعنی بزرگترین نعمتی که خدا  میتونه بهت بده... داشتن عشق ناب و واقعی، نه هوس... نه یه عشق زودگذر... 

خدایا ازت بی اندازه ممنونم! خدایا به تموم ما جوونا کمک کن که بتونیم راحت سر و سامون بگیریم. اما تو این دوره زمونه تو رسیدن به عشقت هم پای پول باید در میون باشه!؟ چرا جوونا باید دق مرگ شن تا بهم برسن؟شکلَکایـــ رمینــــــــآ

قیمتا دیوونه کننده شدن! همــــــــــــه چی! مثلاً یه خونه یک خوابه تو بلوک حمیدینا رهن و اجارش چند باشه خوبه؟ شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

10 تومن ماهی 700 تومن!!! آخه این انصافه؟ 

اما من تصمیمو گرفتم و حاضرم از همه چی بگذرم و بعدها با حمیدم تو شهرستان زندگی کنیم. برامم مهم نیست که دوست و آشنا و فامیل میخوان چی بگن... 


مهم حس خوشبختی من و حمیدم در کنار هم دیگس...

شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه


مهدیس |23:23|91/02/18

و اما...امروز یک فقره مهدیس خجسته دل در خدمت شماست!... 

از صبح، همین که سرمو از رو بالش برداشتم، به طرز عجیبی انرژی داشتم. طوریکه اصلاً متوجه نشدم چطور حاضر شدم و دانشگاه رفتم و برگشتم خونه. 

تعریف و تمجیدای استاد هم ازم سر کلاس باعث شد انرژیم دو چندان بشه! منی که ترم قبل از خودم نا امید شده بودم، استاد کلی ازم تشکر کرد و گفت واقعاً استعداد داری و کارات واسه خودشون سبک خاص دارن که از بقیه متمایزشون میکنه... منو میگیا! داشتم بال درمیاوردم! تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی 

کور شه چشم حسود بد ذات... شامل:      

 استاد صدیق و خانواده تقریباً محترم (داداش کوچیکه با زنش مریم جون و نی نی شون مانلی!)  


جدی نگیرین!ظاهراً از روابط بالا فقط خودم سر در میارم کی به کیــَن! (صرفاً جهت ثبت خاطرات می باشد!)

خلاصه بله دیگه، کلاً خندان و شاداب خونه برگشتم و بسی منتظر موندم که شوهی خان از دانشگاه برگرده و بره باز شلوار و پیرهن بخره (بچم دچار سندرم پیرهن مزمن شده!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز ) تا بعدش، بعد از 4 روز روی ماهشو ببینم! آخ که دلم واسش لک زده بود، مخصوصاً بخاطر اینکه تو دیدار قبل بدجور بد اخلاق بودم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


ساعت 6 بود که شوهی خریدش تموم شد و زنگ زد و گفت آماده شم...منم با سرعت نور حاضر شدم و 6:15 پایین بودم. آخ همین که دیدمش دلم آروم شد و قربون صدقه ها بود که پشت سرهم حواله هم میکردیم و بعد... پیش به سوی دفتر فنی تو پاساژ واسه کارای من!... (وقت تلف کردن محض!) 

خلاصه خیلی یارو فس فس میکرد، ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم بانک همون بغل و بالاخره بعد از این همه مدت (ولنتاین به این ور) اون کارت هدیه ای که شوهی کنار کادوها بهم داده بودو نقد کردیم و پدر دوستمو ملاقات کردیم که منم یهو جو گیر شدم بلند گفتم حمید بابای فلانیه ها! آقای پدر فلانی هم برگشتن یهویی منو نگاه کردن و بنده خجالتیدم. 

بازم 200 بار دور خودمون چرخیدیم تا بالاخره پلات آماده شد... منم که خفن هوس بستنی اسکوپی کرده بودم، نمی دونم شوهی خان چطور فهمید و بدون اینکه بهش بگم خودش پیشنهاد داد و باز همون بغل یه کم پایین تر سمت چپ رفتیم به طعم مورد علاقه من یعنی شاتوتی میل کردیم! شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

(آدرس دقیق صرفاً جهت ثبت خاطرات می باشد! مثه آدرس دادن بابام در چهارمین پست قبل!) 

کلی گفتیم و خندیدیم و رفتیم سمت جای همیشگیمون، اما فک کنم امروز همه دست به دست هم داده بودن اومده بودن جای همیشگی ما... کل نیمکتای محوطه پر بود جز یکی دو تاش که هر دو موقعیت مزخرفی داشتن...

موقعیت 1: کنار دو-سه نفر الوات، کنار ورودی محوطه...

موقعیت 2: کنار دو نفر ننه قزی فضول که چهار چشمی ما رو زیر نظر داشتن... تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

بی درنگ، موقعیت شماره 2 انتخاب شد و با خودمون گفتیم اصلاً چششونم دراد!  تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

یکمی نشستیم و من از برنامه ریزی تابستونم گفتم...اینکه میخوام کنکور کاردانی به کارشناسی شرکت کنم و اگه قبول شم (هرجا، همین دور و ور) میریم رزرو میکنیم تا کاردانیم تموم شه و اینکه فقط 2 ماه وقت درس خووندن دارم و امسال تابستون به کاممون تلخ میشه...

اما اشکال نداره، همین که خیالم راحت شه امسال قبول شم خودش آرامش روحی-روانی بهم میده که ترم آخرمو به خوبی تموم کنم...شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

بعدم دیگه داشت دیر میشد و پاشیدم رفتیم. آخ که حالا شوهی حس بوس بوس گرفته بودتش اونم تو اون شرایط شلوغ پلوغ...! بالاخره با هزار بدبختی یک عدد بوس بوس کوتاه انجام شد و برگشتیم خونه...

شب هم رأس ساعت 9 شوهی از از فرط خستگی درس خووندن ممتد و دانشگاه بیهوش شد، و منم از فرط بیکاری همراه با عشق اومدم این روز So-So رو ثبت کردم!



آخ که چقد مزه میده وقتی عشقت خوابه یهو بپری روشو به زور بیدارش کنی و

اونم خودشو لوس کنه 

و...

آخرم به زور ضرب و شتم پاشه!

کاری که همیشه در انتظار حمیدمه!


مهدیس |23:49|91/02/09

دیروز همه چی دست به دست هم داد که یک فقره مهدیس بی حوصله و خسته پیش حمیدش بره! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

1. ماجرا از اینجا شروع شد که صبح تو سرویس دانشگاه, پام لای در گیر کرد. حالا همه دااااد که آقا درو بزن! راننده هم که کلاً "بیلمیرم" عین بز داشت با موبایل حرف میزد و 80 سال بعد، بعد اینکه حسابی پام لای در آبلمبو شد درو باز کرد! 


2. رفتم سر کلاس کار آفرینی, با کلی انرژی، لوگو و لوگو فونت و سربرگ و کارت ویزیت و تراکتایی که شب قبلش واسه پروژم طراحی کرده بودمو به استاد نشون میدم. اونم نه گفت خوبه, نه گفت بده, نه گفت دستت درد نکنه! نه نمره داد, نه مثبت گذاشت...

جالب اینجاس که تو کلاس فقط من آدم حسابش کردم و واسش کار آورده بودم! کلی خورد تو ذوقم


3. بعد کلاس، فوراً تمرین معماری داشتیم, رفتم سر کلاس می بینم قبل من نصف بچه ها زنبیلاشونو گذاشتن واسه کرکسیون کاراشون...در نتیجه از ساعت 11 تا 2:30 بیکار بودم تا نوبت من شه و استاد گرامی لطف کنه رو کارم نظر بده...


4. دیگه دیر شده بود و زودتر میخواستم برم پیش شوهی، واسه همین ناهار نخوردم و زودی راه افتادم سمت اکباتان... حالا با اون وضعیت پاشنه کفشم تو مترو بین بار و بندیل 4 تا خانوم وراج که ظاهرا رفته بودن جهیزیه بخرن، گیر کرده بودم. شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  

نه می تونستم برم چپ نه می تونستم برم راست, نه می تونستم بگم بذارید برم اونور! جعبه های خریدشون اندازه مجسمه ابوالهول بود! خلاصه تا صادقیه نزدیک بود صد بار با هر ترمز رو خریداشون ولو شم و رسماً با اون پاهای داغونم پیر شدم تا رسیدم صادقیه و بعد اکباتان... 

هی با خودم میگفتم: مهدیس! رسیدی سر بیچاره حمید خالی نمی کنیا. مهدیس! رسیدی مثه خانومای مهربون رفتار میکنیا! مهدیس!....

حالا خوبه این حرفا داشت تو مغزم می چرخید، اما همین که شوهی رو دیدم آنچنان سرد و خسته برخورد کردم که کلی از دستم ناراحت شد و با این حال هی سعی میکرد مراعات حالمو کنه... میخواست دستمو بگیره نمی ذاشتم، باهام مهربون حرف میزد، جواب سربالا میدادم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

البته کلی دعوام کرد که چرا ناهار نخوردی و گیر داد بره غذا بگیره, اما باز سیری کاذب بهم دست داده بود و انقد سرش جیغ کشیدم که نمی خواااام که آخر سر منصرف شد!

بالاخره جای همیشگی رسیدیم و رفتیم نشستیم و یکم به سکوت گذشت و بعد که بغلم کرد یکم نرم شدم و تو بغلش وا رفتم و بوس بوس...آخ که دلم میخواست تو بغلش بخوابم... پسر جونم چی کار میکنی با من که انقد نرم و آروم میشم با وجودت؟  

اینجوری کلی خستــگیم در رفت و دوباره شدم مهدیس شیطون... حمیدمم هی سعی میکرد باهام درباره عکس العملام صحبت کنه، منم هی جواب حرفاشو انگلیسی میدادم و اونم حرص میخورد چون نمی فهمید چی میگم...

اما باز روم کم نمیشد ادامه می دادم! هی اون میگفت هی من انگلیسی جوابشو میدادم، تا اینکه آخر سر از درد و دل منصرف شد و منم که دیگه داشت دیرم میشد، برگشتم خونه و قرار شد 2 ساعت بعد حمیدم بره لباس بخره... 

حالا که برگشتم خونه میگم خاک برسرت مهدیس!شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  ببین داشت راجع به چه موضوع مهمی حرف میزدو تو مسخره بازی در آوردی. بسی پشیمون شدم... شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

ای خدا من چه مرگم شده؟! دلم نمی خواد همه زندگی و جونمو اذیت کنم!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

یکم که استراحت کردم و خستگیم در رفت به شوهی اس ام اس دادم که منم باهات یه ساعت دیگه میام بریم تی شرت بخری و جفتمون کلی ذوق کردیم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

قبلاً هم با حمیدم رفته بودیم لباس انتخاب کنه، اما این بار برای بار اول بود که باهم می رفتیم تو مغازه و حمیدم میرفت لباس پرو میکرد. منم پشت در اتاق پرو منتظرش میموندم و دلم تاپ تاپ میکرد تا عشقولی خان درو باز کنه و لباسو تو تنش ببینم و نظر بدم...

حس جالبی بود که به فروشنده بگم آقا لطفا یه سایز کوچیکتر یا بزرگتر بدید و آروم از لای در لباسو به شوهی بدم و آروم تو دلم کلی قربون صدقه سر تا پاش برم! دلم میخواست بپرم تو اتاق پرو و یه عالمه ماچ آبدارش کنم! احساس میکردم واقعاً زن و شوهریم و اومدیم واسه شوهیم خرید کنیم!  

نتیجه این شد که شوهی 1 شلوار با 6-7 تا تی شرت خرید!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خلاصه برگشتنی این بار عزممو جزم کردم که برم لباس خواب سانسوری بخرم، اما همینکه میخواستم برم تو مغازه، دیدم اون تو یه پسره داره با اون زن فروشنده ها لاس میزنه، واسه همین حالم بد شد و گفتم عمراً پامو اون تو بذارم و فعلاً بی خیال شدیم... اما قصد دارم این بار دیگه واقعاً بخرم! 


 صبورترین، وفادارترین، و مهربون ترین مرد دنیایی حمیدم!

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 اینو بدون که عشقم بهت هیچ وقت تمومی نداره!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مهدیس |2:14|91/02/05

امروز ساعت 7:00 همراه شوهی خان برای خرید فاز 1 رفتیم تا مستر به سلیقه من تی شرت بخره و منم اگه مانتو و کفش خوشگلی دیدم بخرم...اما نمی دونم چرا امروز به نظر من لعنتی همه چی زشت میومد!

ینی همــــــــــــه چی!

مانتوها که همه بی ریخت، کفشا هم که همون بادیای پارسال، تی شرتای پسرونه هم که همه از این جلف کمر باریکا...خب چی کار کنم انقد مشکل پسندم؟ واقعاً خرید کردن با من دیوونه کنندس...

کل پاساژو زیر و رو کردیم، از بالا تا پایین تا آخر سر به نظرم دو تا تی شرت بدک نیومدن که به دلیل ضیق وقت قرار شد حمیدم پنجشنبه بعد دانشگاه بره بخرتشون... شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

کلاً امروز شوهی شوخ طبع شده بود و برعکس من جدی و خشک و بی جنبه ...یه جا از دستش دلخور شدم، حالا آقا از دل درآوردنش منو کشته! وشگون و بغلای یهویی فشاری اونم جلوی اون همه آدم، طوری که من قهقه هام تا آسمونا بره!

از قبل به حمیدم قول داده بودم که این بار بریم یه لباس خواب خوشگل و هات بخرم و بدمش پیش حمیدم بمونه...اما زدم زیر قولم...خجالت میکشم برم تو این مغازه ها...خب سوژس با یه ذره هیکل برم بگم لباس خواب سانسوری میخوام...

واقعاً نمی دونم بعداً تو زندگی مشترکمون چطور باید دست از اینجور خجالتی بودنام بردارم...

در کل امروز گند زدم به همه چی با لوس شدنم...وقتی برگشتیم نزدیک بلوکمون، عکسای مسخره بازی ای که انداخته بودمو به حمیدم نشون دادم. اونم به حالت مسخره کردن زد زیر خنده.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

منم باز بی جنبه شدم و در یک حرکت فوری، هرچی عکس خوشگل هم که انداخته بودم پاک کردم و به همین خاطر حمیدم ازم دلخور شد...منم که دلخورتر...شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

بدتر اینکه یهو از جام بلند شدم و گفتم میخوام برم خونه و بدو بدو رفتم سمت بلوکمون و حتی یه بوسشم نکردم و حالا حمید دلخورتر تر تر شد...شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

رفتم تو لابی،‌دیدم حمید داره زنگ میزنه...کیف پولش تو کیفم جا مونده بود...بدو بدو رفتم کیف پولشو بهش پس دادم و عین آدم آهنی برگشتم...

نمی دونم چرا گاهی یهو بدون هیچ دلیلی بی حال و حوصله میشم.دلیل هورمونی "×" هم ندارهشکلَکایـــ رمینــــــــآ

بی علته... تو این مواقع حمید بیچارم باید کلی خودشو بکوبونه به در و دیوار تا یکم خوش اخلاق شم... بنده خدا شده سنگ صبورم...

از چند روز گذشته بگم که همش پر بود از درس-درس- درس، گرچه همچنان ادامه داره و واقعاً عصبیم کرده... شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

شنبه بعد از دانشگاه که حمیدم اومد دنبالم، برعکس امروز خیلی خیلی سرخوش بودم...اونم بی علت، تازه با وجود اینکه خسته هم بودم...

آخر مزه بود که با حمیدم تو اون روز بارونی قشنگ، زیر چتر، بین اون درختای سبز و با طراوت، دست تو دست هم قدم می زدیم و می گفتیم و بلند بلند می خندیدیم و عکس مینداختیم.دقیقاً برعکس امروز

با حمیدم تصمیم گرفتیم که بعد از ازدواج بریم شمال زندگی کنیم. واقعاً از این هوای آلوده و ازدحام و شلوغی و ترافیکای تهران لعنتی خسته شدیم...

فقط مشکل دلتنگی خانواده هامونه و اینکه هیچکسی رو اونجا نداریم و تنها میشیم... ولی خب انقدر حمیدم تدابیر عاشقانه چیده که فکرشونم منو تا آسمونا می بره...

الان که حمیدم با دل شکسته رو تختش خوابیده، دلم میخواست می رفتم پیشش و آروم کنارش دراز میکشیدم و کلی نوازشش می کردم و تو بغلش اشک می ریختم و می گفتم که چقدر دوسش دارم و همیشه بخاطر بدی هام شرمندشم...

 

همیشه عاشق وجود گرم و آرامش بخشتم

پ.ن 1: دیروز مادی شوهی عکسمو عکس شوهی رو تو کیف پول مسترم دیده و گفته می بینم که عکساتونم کنار همه و اینا... (کمی با لحن مادرشوهرانه)

پ.ن 2: دیروز نمی دونم چرا میشمکم مثه زمان "×" شده بود، داشتم رد میشدم یه دختره به دوستش گفت، فک کنم باردار بود!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے حالا رفتم خونه واسه مامانم تعریف میکنم، میگه آخییی! خب فک کرده تازه عروسی! توام که کلاً شبیه تازه عروسا می مونی دیگه!

مهدیس |23:56|91/01/29

 بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل سرخ بچینم، 

اما آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست...

بند دامنم بگسست و گلهای سرخ همراه نسیم، راه دریا در پیش گرفتند.

همه رفتند و هیچ کدام باز نگشتند.

فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گل در آمدند. تو گویی لحظه ای آب و آتش بهم آمیختند.

اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم، اما هنوز دامنم از بوی گلهای سرخ عطرآگین است.


اگر می خواهی عطر گل ها رو ببویی، امشب سر به دامنم بگذار...



مهدیس |23:24|91/01/22

بالاخره تعطیلات شیرین عید، با اون همه شب زنده داری هاش و تا ظهر خوابیدناش تموم شد و دوباره:


 روز از نو، روزی از نو..

در کل عید امسال خیلی سوت و کور بود، طوری که همون 2 روز اول تموم دید و بازدیدا ته کشید و همه بار و بندیلشونو بسته بودن و رفته بودن شمال...بهتر که انقد مختصر بود. مسخرس...مثلاً به مدت یه هفته یه سری آدمو هر روز می بینی، بعد یهو 6 ماه یا حتی بیشتر دیگه نمی بینیشون! 

اما زیباترین بخش نوروز امسال، زمان سال تحویل بود... از حدود 10 دقیقه مونده به سال تحویل حمیدم زنگ زد و کلی دعا و آرزو کردیم، با هم شمارش معکوس آخرین ثانیه های سال رو شروع کردیم و همین که صدای:

"بومـــــــــــــــــــب! آغاز سال یکهزار و سیصد و نود و یک با پس زمینه آهنگ سنتی معروف زمان تحویل سال" رو شنیدم یهو زدم زیر گریه و انقدر احساساتی شده بودم که خدا میدونه...حس قشنگی بود که با صدای هم سال 90 رو تموم، و سال جدید رو شروع کردیم... 

سیزده بدر امسال هم مثل همیشه برام کسل کننده گذشت... شوهی خان و خانواده که خونه موندن، ما هم طبق معمول باغ عمم تو سنگان رفتیم. (روستایی در شمال غرب تهران- در ادامه کن و سولقان)

لعنت به این ایرانسل که تو هر داهات کوره ای یه آنتن زده جز سنگون! 

کل مدتی که اونجا بودیم از شدت بیکاری و نداشتن هم زبون و آنتن موبایل در حال چرت زدن بودم و آخر با وجود اون همه شلوغی و جیغ جیغای بگو و بخند همه، یه دل سیر گرفتم خوابیدم! 

آخرم به لطف پلیسای محترم که جاده رو یه طرفه کردن، ساعت 4 راه افتادیم سمت خونه و من بسی شــــاد گشتم و رنگ و روم باز شد!  

امروز هم مثل بچه های سر به زیر و حرف گوش کن، کله سحر بیدار شدم و رفتم دانشگاه! استاده قبل از تعطیلات انقدر قسم داد که 14 فروردین نیاید بیچارتون میکنم، همه مام امروز مثل بز رفتیم سر کلاس....خانوم استاد هم نیم ساعت دیر اومد، یک ساعت احوال پرسی کرد، 20 دقیقه درس داد، بعدم گفت برید! 

 آخه من نمی دونم این استادا مرض دانشجو آزاری دارن؟! 

در عوض روز جالبی بود چون بعد از کلاس برای ادامه پروژه عکاسی با جناب شوهی تشریف بردیم خونه پسر ناصرالدین شاه (ظل السطان) تو میدون بهارستان...

حالا مگه با این وضع آدرس دادن مامانم می فهمیدیم کجای بهارستانه؟! قربونش برم که اهالی اون محل کلاً تعطیل اصلاً‌ متوجه نمی شدن چی میگم!هاج و واج! 

آدرس دادن بابام که دیگه دیوونم کرد! زنگ زده میگه:

خب حالا برو سمت شرق میدون، بعد سمت شمال غرب نبش خیابون یه مغازس، بعد برو سمت جنوب، حالا برو جهت خلاف حرکت ماشینا... 

ای بابا! مگه GPS به خودم وصل کردم؟! بالاخره بعد از دو بار دور زدن دور خودمون رسیدیم! 

برخلاف کاخ سعدآباد که اون همه بهمون گیر دادن و پوستمونو کندن، اینجا خیلی محترمانه گفتن بفرمایید تو...پروژه دانشجویی دارید؟ برید سی دی پلان ها و اطلاعاتو از دفتر بگیرید! 

منو میگیا.... انقده ذوق کردم خدا میدونه!...تازه خوبیش این بود که هیچ احد و ناسی جز یکی-دو نفر اونجا نبود و تونستم از تمام سوراخ سونبه هاش عکس بندازم! 

حالا حمیدم مگه میذاشت مثه آدم عکس بندازم؟ هی میرفتم این ور قربون صدقم میرفت می خندوندتم، هی اون ور می رفتم از سرتاپام تعریف میکرد، منم تمرکزم می ریخت بهم! کلی از عکسام تار شدن! حالا هی دل منو ببر مـــــــــــــــــــرد! 

بعد از یه عالمه عکس انداختن و دیوونه بازی و بستنی خورون برگشتیم اکباتان و رفتیم خونه شوهی خان جان! با وجود اینکه مادی شوهی جووون ناهار آماده کرده بود و رفته بود، حمید گیر سه پیچ داده بود که باید غذا از بیرون بگیریم.

 تا غذا رو بیارن یکم رفتیم تو بغل هم دراز کشیدیم و بوس و بوس و سانسور و اینا ... حالا یه ساعت گذشت...مگه غذا رو می آوردن؟! منم که دیگه حسابی داشت دیرم میشد قاطی کردمو گفتم:

اصلاً زنگ بزن بهشون بگو اون غذا بخوره تو فرق سرشون! من غذا نمی خوام، بریم! 

جالب اینجاس یارو میگفت سفارش شما شماره 32، الان ما تا 90 رو هم فرستادیم! مگه میشه بهتون نرسیده باشه؟!  حمیدم گفت تا 3 دقیقه دیگه نرسه ما غذا رو نمیگیریم چون باید فوراً جایی بریم...

5 دقیقه گذشت و خبری نشد، منم که دیگه سیم پیچی های مغزم داشت میریخت بهم، طی یک عملیات فوری حاضر شدم، مانتومو پوشیدم، مقنعه ام رو سرم کردم و: 

حمــــــــــــــــــید! بریم دیرم شد!!!

خلاصه کلی ضد حال خوردیم و همین که از در ورودی داشتیم میومدیم بیرون دیدیم یه نفر با یه کیسه غذا داره میاد...فهمیدم از رستورانس...مام محل سگ نذاشتیم و به راهمون ادامه دادیم... 

حالا تو راه حمیدم گیر داده که من اینطوری با شیکم خالی نمیذارم برگردی خونه! الان میریم یه ساندویچ سرد میخوری بعد میری! 

قبول کردم و... بله...همه جا از دم تعطیل شده بود! خب دیگه ساعت 4 شده بود و هیچ جا غذا سرو نمیکرد! منو میگیا....قاطــــی و تند تند راهمو گرفتم سمت خونه! الهی بمیرم، حمیدمم دنبالم میدویید که نه مهدیس توروخدا اینطوری نکن! بخدا حس بدی بهم دست داده، صبر کن! منم رو دنده لج...

الهی فدای وجودت شم، خب دست ما که نبود! بد شانسی بود...چرا اینطوری میگی که حس عذاب وجدان بهت دست داد؟ 

بعدم که برگشتم خونه، به لطف مامانم هیچی به درد بخور تو یخچال نبود و منم که سیری کاذب بهم دست داده بود، رفتم گرفتم خوابیدم... 

از بس که ذهن شوهی خان مشغول این موضوع شده بود، دیدم عصر داره زنگ میزنه و تا گوشی رو برداشتم با صدای دو رگه و خوابالو گفت که از خواب پریده و ظاهراً داشته یه کابوس می دیده که مرتبط با موضوع امروز بوده! 

حالا هرکی ندونه فک میکنه من از این بیافرایی های گرسنه ام! ای بابا! این شوهی خان با این پروژه چاق کردنش منو کشت! خو چیکار کنم از رو 40 تکون نمی خورم؟! 

در هر صورت خاطره جالبی بود امروز... 


حمیدم، بخدا صاحب زیباترین قلب دنیایی...

http://up.patoghu.com/images/0p85dr164c9im4tc4huc.gif

مهدیس |23:44|91/01/14

دیشب به ذوق امروز، بعد از کلی اولتی ماتوم از مامانم که " فردا لطفاً انقدر رومئو و ژولیت نباشید"  اصلاً خوابم نمی برد... بالاخره بعد از هزار بار غلت زدن تو تخت خواب، صبح میرسه و رأس ساعت 8 ساعت زنگ میخوره و منم فوراً به سمت گوشیم هجوم می برم که: 

شوهی بیــــــدار شو که قراره امروز یه روز خاطره انگیز رو شروع کنیم!

ساعت 9 بود که تو متروی اکباتان منتظر بودم و بعد از دقیقاً 2 دقیقه تأخیر جناب همسر می رسه 

و بعد...پیش به سوی کاخ سعدآباد برای انجام پروژه عکاسی! 

بالاخره بعد از حدود یک ساعت به کاخ می رسیم و منم که از قبل اجازه نامه برای انجام عکس برداری رو از دانشگاه گرفته بودم، با کمال اعتماد به نفس وارد میشیم و ورق رو میذاریم جلوی نگهبانی که:

♥ با اجازه ما با سه پایه داریم میریم! 

حالا اونا هم گیرررر که سه پایه موقوفه و دوربینتونو ببینم؟ لنز داره؟ نداره؟ 

(فک کن نداشته باشه!!!) کلی بی سیم زدن و اینا...

مام که دیگه رسماً به غلط کردن افتاده بودیم، به این نتیجه رسیدیم اگه مثل چارپایان محترم سرمونو مینداختیم پایین، می رفتیم تو سنگین تر بود! رعایت ادب و مقررات به اینا نیومده! 

منم باز به نقطه جوش رسیدم و حمیدم هی آرومم میکرد که اعصابتو خورد نکن...

خلاصه گفتن برید حراست شاید اونجا اجازه عکس برداری دادن!(انگار ساختمونا تحفن یا مال باباشونه!)

مام که با توپ پر داشتیم به سمت حراست می رفتیم‌، خیلی شیک یه خانواده رو دیدیم که سه پایه گذاشتن دارن عکس میندازن! منو میگیا، داشتم آتیش میگرفتم! 

حالا بعد از کلی چرخیدن بالاخره به حراست رسیدیم و کلی با مسئولش حرف زدیم و گفتیم این چه وضعیه و ما دیدیم سه پایه مردم دارنو اینا...حالا آقای مسئول اون وسط گیر که: 

خب حالا نسبتتون چیه؟

حمید (با اعتماد به نفس کامل): نامزد هستیم! 

من:  

بعد هم یه ورق بهمون داد که کل مشخصاتمونو توش نوشتیم و امضا کردیم...بعد مسئول پرسید:

♥ خب حالا از کجاها میخواین عکس بگیرید؟ 

من: خب از نمای ساختمونا و طبیعت دیگه! 

مسئول: خب اصلاً لازم نبود این کارا، چون عکس انداختن از بیرون آزاده! اما سه پایم بازم اجازه نیست! 

حالا مام موندیم خب واسه چی این همه جون کنیدم اومدیم حراست؟! ای بابا! اوشکول گیر آوردین؟!

خلاصه... بعد از کلی حرص خوردن (البته من حرص میخوردم، حمید کلاً آدم خونسردیه) عکس انداختنو شروع کردیم و دیگه تو عمق عکس انداختن فرو رفتیم... خیلیا هم از شهرستان اومده بودن و واقعاً شلوغ بود... فقط موندم واسه چی انقد مارو مبهوت نگاه میکردن؟ مگه چمونه؟! 

جالب اینجاس هرجا که یه view توپ پیدا میکردم، همین که دستم رو دکمه snap میرفت اددد یکی عین پارازیت میرفت همونجا واسه خانوادش ژست میگرفت عکس بندازن! 

پدرم در اومد تا عکسای بدون آدم بندازم...کلاً استادمون به وجود موجودی به اسم انسان تو عکسا حساسه!

حمیدمم که کلاً نقش نقشه خوان، ایده دهنده، ساپورت، انرژی + داشت برام...دست گلت درد نکنه مرد ماهم که همیشه و همه جا همراهمی و کمکم! 

حالا اون وسط یهو باتری دوربین تموم شد و با اینکه دوتا باتری دیگه هم زاپاس برده بودم، هیچ کدوم به دوربین نخوردن و فوراً زنگ زدم به بابام که آخه این باتری غراضه ها چیه به من دادی؟! 

خلاصه مجبور شدم باقی عکسا رو با گوشی بندازم، گرچه واقعاً کیفیت دوربینش خوبه، اما خب امیدوارم استاد متوجه نشه! میرم با فتوشاپ رنگاشو تنظیم میکنم حلّه!... 

حین عکس انداختنا دوباره همون خانواده که با سه پایه داشتن عکس مینداختنو دیدیم و منم که لجباز! به بهانه اینکه دارم از بنا عکس میندازم یواشکی از سه پایشون عکس انداختم و با حمید رفتیم پیش حراستیه که:

بفرمایین، صرفاً جهت اینکه بهتون ثابت کنیم که چرت نگفتیم این عکسو انداختیم تا ببینید! 

مسئوله هم یه لبخند ژکوند زد و عکسو دید و یکم سر تکون داد و مام زدیم بیرون! 

دم در هم سه پایه رو پس گرفتیم و راه افتادیم به سمت اکباتان، اما یهو نظرمون عوض شد و تو همون تجریش یه رستوران ایتالیایی رفتیم (که نمی دونم اسمش چی بود)... پیتزاش بد نبود، پنیرش زیاد بود خوب بود، اما انقدر بزرگ بود نتونستیم کامل بخوریمش نصفه گذاشتیمش و اومدیم بیرون...

حالا بعد فک کنین کجا رفتیم؟! 

امامزاده تو تجریش! (امام زاده صالحه دیگه؟!)... وای وای! اونجا دم در محوطه،خانوما باید چادر گل گلی سر می کردن...حمید هی میگفت ول کن مهدیس بیا بریم خونه! منم که باز رگ شیطنتم گل کرده بود گفتم عمــــراً! میخوام چادر سر کنم!  (دوستای محجبه، مسخره نمی کنما...)

وای وای رفتم یه دونه گل گلی سفید سرم کردم با اون گیسام که همه بیرون بود! شده بودم شبیه این زنهای فیلم قدیمیهای ایرانی! ســـــــــــــــــــــوژه! هی مثه ندید پدیدا به حمید میگفتم از تیپم عکس بنداز که دیگه به این جیگری هیچ وقت پیدام نمیکنی! 

اما تا دلتون بخواد از مردم نگاه چپ چپ به سمتم حواله شد! (تو عکسا واضحه) و احتمالاً کلی هم تو دلشون فحشم دادن! No matter! مهم اینه که واقعاً مزه داد! 

تازشم خیلی با کلاس رفتم قسمت مردونه از لوستر و سقف عکس انداختم! خانوما هم که دیدن من رفتم داخل فکر کردن مشکلی نیست و اونام پشت سر من راه افتادن! خب معلومه مسئوله هم همرو به زور کشید بیرون! اما مهم اینه که عکسامو انداختم! 

الهی بمیرم حمیدم امروز چقد از دستم حرص خورد! ولی واااای خیلی خوش گذشت! 

بعدم دیگه سمت خونه راه افتادیمو از زور خستگی تو قطار جفتمون بی حال بودیم و بعد از اینکه اکباتان رسیدیم، یکم کنار هم بودیمو بوس بوس کردیمو ساعت 5:30 برگشتیم خونه...

پ.ن: عصر کانال 5 داشت ازدحام مردم تو کاخ سعدآبادو نشون میداد مامانم با نیش باز همش منتظر بود ما رو هم نشون بده! 

پ.ن 2: ای تو روح اینترنت شوهی اینا! 

 حمیدم بخدا بهترینی! عاشــــــقتم زندگی و نفس و جونم! 


مهدیس |22:15|91/01/06

بالاخره سال 90 هم با تموم خوبی ها و بدی هاش داره به پایان میرسه و اون چیزی که از خودش برامون بجا میذاره انبوهی از خاطرات قشنگ یا تلخه... 

خوشبختانه سال 90 برای ما سال خیلی خوبی بود و بهترین خاطراتمون توش رقم خورد... امیدوارم سال جدید رو هم بتونیم به خوبی شروع کنیم و روزهایی قشنگ تر از قبل پیش رو داشته باشیم... 

امروز هم روز قشنگی بود. برای اولین بار تونستیم آخرین روز سال رو در کنار هم و در آغوش هم بگذرونیم... نزدیک ساعت 7 بود که حاضر شدم و کادویی که برای شوهی آماده کرده بودمو برداشتم و سمت جای همیشگی که همدیگه رو می بینیم حرکت کردم. 

تا شوهی رو دیدم، به زبون مدیسایی گفتم: "بیــــا!کادو! بلو خونتون بفینشون!" ای کاش خب یکم عشقولانه برخورد میکردم... 

حمیدمم متعجب که خب این چه مدل کادو دادنه!....کلاً امروز نمی دونم چرا خجسته دل شدم! 

بعد هم جناب شوهی که طی یک هدف بلندمدت قصد چاق کردن منو داره رفت سوپر و 3 مدل چیپس با پاستیل خرید آورد و دو نفری حمــــــــــــله! 

پاستیل با طعم لبای عشقم! شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

وااای که نصف-نصف پاستیل خوردن با شوهی چقد مزه میده!  نصف من میذاشتم تو دهنم،‌باقیشو حمیدم از تهش میکند و بعد لبای همو بوس بوسی میکردیم و منم که یهو ذوق میکردم صورتمو می چسبوندم به صورت تازه اصلاح کردشو فشــــــــــــارش میدادم... smile

بعدم تو بغلش ولو شدم و دوتایی به آسمون خیره شدیم و دیدیم امشب دو تا ستاره آرزومون بیشتر از قبل میدرخشن...حمیدم دیدی؟ ستاره ها هم مثل ما از دیدن عشقمون شوق داشتن امشب... قربون آغوشت و بوی تنت شم که واسم خود آرامشه...

بعد هم شوهی دلش طاقت نیاورد تا برگرده خونه صبر کنه و یادگاری ها رو دید....خیلی خوشحالم که ازشون خوشت اومد نفس و جونم...عیدی من به حمیدم شامل یه کارت تبریک بود که خودم درست کردم، به علاوه یه لیوان که دادم طرح اسممونو روش چاپ کردن،به همراه یه سی دی از عکسای خودم...گرچه در مقابل هدیه عشقم واقعاً ناقابل بود...

این شنبه که برای خرید ماژیک و کتابای همسری باهم انقلاب رفتیم، یه جا سمت کتابای اسکیس و راندو رفتم و همین جرقه شد تو ذهن شوهی که واسم عیدی بخرتشون... دست گلت درد نکنه مرد ماهم که همیشه به فکرمی!... عاشـــــــــــقتم! 

ای خدا...خدا جونم، پس کی اون روزا میرسن که این شب قشنگو با حمیدم زیر یه سقف باشیم؟ 

ای خدا...دیگه چقدر صبر و انتظار؟ چقدر فکر و رویا در مورد آینده؟ خدا جونم چرا روزگار انقدر دیر میگذره؟ 

خدا جونم زودتر اون روزایی رو برسون که من و حمیدم با هم درحال چیدن سفره هفت سین خونه عشقمون هستیم و بعد یاد این روزا میفتیم و می خندیم و بهم میگیم:"دیدی؟ دیدی بالاخره اون روزا تموم شدن و داریم به تک تک آرزوهامون میرسیم؟" 

خدا جونم، زودتر اون روزایی رو برسون که یه دخمل کوچولوی ناز به اسم مدیسا به جمعمون اضافه میشه و خوشبخت ترین خانواده سه نفره میشیم و اون موقع مدیسا میشه تک تک افکار و خواسته هامون...

خدایا...ازت ممنونم...  ازت ممنونم که یه عشق واقعی توی قلبم قرار دادی و با تموم بدی هام، بهترین  پسر دنیا رو نصیبم کردی و اون حالا شده مرد زندگی آینده من... 

خدایا... بخاطر تموم نعمت هایی که بهمون دادی هر چقدر هم ازت تشکر کنم بازم کمه...

خدا جونم، از من و حمید گذشته، برای تموم دوستای گلم هم آرزوی بهترینا رو دارم... آرزو میکنم که تک تکشون مشکلاتشون حل شه و زودتر به عشق زندگیشون برسن...

برای دوستای متأهلم هم دعا میکنم که اگر مشکلی تو زندگیشون دارن حل شه...دعا میکنم که عشقشون همیشه مثل روز اول براشون تازه باشه... 

خدایا هممون محتاج یاری توییم...می دونم که هیچ وقت تنهامون نمیذاری...چون تو خودت بودی که این عشق رو تو قلبامون کاشتی... 


خداحافظ سال 90...

سلامی پر از انرژی و عشق به سال 91...

سال نو مبارک

ادامه مطلب عکس کادوهامون...

رمز نداره.

راستی دوست جونیا، به وبلاگ بامزه دوست گلم هم حتما سر بزنید!

اینجا!


ادامه عشقمون
مهدیس |22:45|90/12/29

امسال برای اولین بار واقعا‍ً بی دغدغه خرید کردم...خودمم باورم نمیشه چطور! اما ای کاش همیشه همینطور باشه. آخه مهدیسه و ایراد گیری های بنی اسرائیلیش! خب چیکار کنم!؟ مشکل پسندم... 

پنجشنبه بعد از ظهر با مامانم رفتیم فاز 1 برای خرید. کل پاساژو گشتیم و از پا افتادیم! اما خب مهم اینه که شکست خورده برنگشتیم چون مانتو و شلوارمو خریدیم. اما تاپ و کیف هیچکدمشون چنگی به دلم نزدن... قربون کیفا و کفشا! همشون ورنی! منم که از ورنی بیزااااار...شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

کلاً من اهل این پاساژ اون پاساژ رفتن نیستم...چون خداوکیلی همیشه هرچی میخوامو از همین پاساژ خودمون میخرم...اما امسال عید همه چی افتضــــاحه! 

قرار شد شنبه عصر هم یه سر بریم پاساژ سمرقند یه سری بزنیم ببینیم اونجا چه تاجی میشه به سرمون بزنیم!...خلاصه شنبه ساعت 4 با مامانم رفتیم و حسابی اونجا رو گشتیم و 2 تا تاپ خریدم... 

یکیش مجلسی... مشکیه لخته و روش نگین داره و یقش تنگه و پشت گردنش یه پاپیون لخت بسته میشه...

یکی هم اسپرت که پارچش قرمز طرحداره که شدیداً با صندلی که خالم واسم آورده سته و یقش هم هفت بازه. 

یه کیف مدل صندوقی شانل دیدم، بد نبود...اما مامانم رأیمو زد. گفت مدل پیرزنیه! باز داشتم یه جا اقفال می شدم یه مدل دیگه لویس ویتان بگیرم...اما گفتم نه دیگه یه ذره بذا تیپمو عوض کنم. 

آخرم یه کیف جیر مشکی-قرمز که ست اون تاپ اسپرتمه پیدا کردم و خریدم و بعد هم برگشتیم اکباتان.

یک ربع بعد هم آقای شوهی اومد دنبالم و رفتیم یکم قدم زدیم و گشتیم. الهی قربون وجودش بشم! چند روز بود همو ندیده بودیم و بدجور دل تنگ بودیم و یه دل سیـــر بوس بوسیش کردم! smile

منم که کلاً تو فازه مسخره بازی رفته بودم کلی واسش خاورخانوم–عباس آقا بازی در آوردم. 

(توضیح: با دوستام تو دانشگاه یه سری شخصیت تخیلی کاملا چندش خلق کردیم که اون دو نفر نقش اولن) کلی خوش گذشت و بعد هم برگشتیم خونه. 


http://up.patoghu.com/images/pkh5x0tpjduii33m77ft.gif شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآhttp://up.patoghu.com/images/pkh5x0tpjduii33m77ft.gif

دیروز هم جلسه آخر دانشگاه بود و زود تعطیل شدیم و یک ساعتی هم طول کشید که با بچه ها خداحافظی و ماچ پاچ و آرزوی سال خوب کنیم.

دیگه طرفای ساعت 12 بود که رسیدم اکباتان و شوهی دم مترو اومد دنبالم و قدم زنان رفتیم سمت محوطه بلوک (ــــ) و یکم نشستیم و منم بدجور هوس لبای شوهی زده بود به سرم هییییی با خودم کلنجار می رفتم 

همش یکی مثه پارازیت از جلومون رد میشد و آخرم اددد یکی اومد رو نیمکت رو به روییمون نشست... مام دیگه بیخیال شدیم پا شدیم و پیش به سوی ناهار! 

شوهی می گفت بریم پلویی بخوریم یا اس اف سی؟ منم میگفتم هرچی تو دوس داری! بعد اون میگفت تو بگو، بعد من میگفتم نه اصن تو بگو و آخر سرم تا دم در رستوران واسه چلوکباب رفتیم و بعد یهو تغییر مسیر دادیم رفتیم طبقه پایین اس اف سی! 

دوتا زینگر سفارش دادیم و بسی چسبید! بعد هم یکم ویترین گوشی فروشی هارو نگاه کردیم  و سمت بلوکمون راه افتادیم...

 تقریبا یه ساعتی تو محوطه بلوک (ــــ) نشستیم و کل مدت بحث علمی - درسی میکردیم و بعد هم یه بخش رمانتیک شد و دیگه هم هوا بسی سرد شد و بوس بوس کردیم و برگشتیم خونه! 

هوا قصد نداره یکم محترم شه؟! همش باد باد باد! عصری هم یکم برف اومد...مسخره!

http://up.patoghu.com/images/pkh5x0tpjduii33m77ft.gif  شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآhttp://up.patoghu.com/images/pkh5x0tpjduii33m77ft.gif

چهارشنبه سوری مبارک!

  

این چهارمین چهارشنبه سوری ای بود که من و عشقم مال هم هستیم و سال های قبل قسمت نشده بود که این شب رو کنار هم باشیم اما بالاخره امسال برای اولین بار به طور غافل گیر کننده ای من و شوهی این شب قشنگ رو کنار هم گذروندیم! 

عصر پدرم بهم زنگ زد و گفت:

 بابا: مهدیس! باورت نمیشه! نمی دونی چه خبره! نزدیک بلوک 15 یه عالمه پلیس وایستاده و تازه 2 تا اتوبوس شرکت واحدم توش پره پلیسه!

(آخه هرسال چهارشنبه سوری زیاد اکباتان میان)

مهدیس: هی هی! به من ربطی نداره! من امسال بیرون می رم! 

بابا: باشه اما یه شرط داره! اینکه قرتی پرتی نکنی بری! ما رو تو درد سر ننداز شب عیدی!شکلَکایـــ رمینــــــــآ

مهدیس: وااااا ! واسه کی خوشگل کنم آخه؟! بـــــــاشه! چشم! 

تلفنو قطع کردم و بلند داد زدم: !!!!Yessss 

طرفای ساعت 6 بود که به مامانم گفتم امروز میرم بیرون و اونم شروع کرد دااااد و بیداااد که تو غلط میکنی!

 منم گفتم هیه! بابا اجازه داده! 7 میرم!  بابام گفت آره من اجازه دادم و کلی حال کردم! جیگرمی بابا! 

خلاصه, حول و حوش ساعت 7 به سرعت نور حاضر شدم و جناب شوهی خان زیر ورودی منتظرم وایستاده بود و کلی ذوقیدم و دست تو دست و بغل تو بغل هم شروع کردیم به قدم زدن.اولش مثله لیدی ها خیلی شیک باهاش قدم میزدم تا اینکه یک آن رگ کرم ریختنم زد بالا و گفتم سیگارتارو بده من بریم مردم آزاری!  (ما بچه های خوبی هستیم؛ مواد منفجره خطرناک استفاده نمی کنیم!)

حالا هی از این ور- از اون ور زیر پای دختر سانتی مانتالا که با پاشنه کفشای 20 سانتی اومده بودن مثه عقده ای ها سیگارت مینداختم اونا هم جیـــــــــــــغ و مام خنده!  بعدم سوژه دخترامون ته کشید زدیم تو کار پسر آزاری... جالب اینجاس هرکی رو هدف قرار میدادم آشنای حمید از آب درمیومد!  ولی کلی دلم خنک شد!  آخر سرم اونا واسه عقده فشانی یه دینامیت انداختن جلومون یه کم ترکشش خورد به صورتم! (هنوز میسوزه) منم که قاطی, از جلوشون که داشتم رد میشدم علامت  دادم و مسترم کمی تا قسمتی ناراحت شد! شکلکای رمینـــــــآکلی گشتیم و خندیدیم و جای مدیسا رو خالی کردیم. البته قبلش به افتخار نی نی مون یه دونه پروانه ای زدیم! 

الهی فدای مردم بشم! کل وقت مثل یه بادی گارد مراقبم بود! کلی احساس غرور جلوی دخترای دیگه بهم دست داد! شوهرم همه نظره بی نظیری!  بعد هم یکم بوس بوس کردیم و رفتیم تو محوطه بلوک ما و یکم وقت گذروندیم و بعدم برگشتیم خونه! 599819_crying.gif

حالا هم تو محوطه ما الان همه مستن و بزن و برقصه....اینورم سمت اتاق من یه جا پارتیه...بلوک حمیدینا هم رقص و آوازه! جالب اینجاس که پلیسا هیچ کاری ندارن! دمشون جیز! 

و از همه مهم تر: مرسی خدا جون که امروز هوا فوق العاده بود! 


 جای ما و شما هم خالی!

 

خواستم از اینترنت عکسای چهارشنبه سوری شهرکمونو بذارم, همه فیلترن!

حمیدم, از اینکه با ورودت به زندگیم, بهم آرامش و عشق بخشیدی تا ابد ازت ممنونم!

راستی! عیدی واسه عشقاتون چی میخواین بخرین؟

مهدیس |22:14|90/12/23

 خسته شدم از زنگ ساعت که هر روز صبح رأس ساعت 5 به صدا درمیاد...

خسته شدم از رنگ سیاه ریمل و مژه های بلندم که هر روز باید دقیق 2 برابر بلندشون کنم...

خسته شدم از انتظار تو ایستگاه مترو و قدم زدن های مکرر و فکر و خیال درس تا قطار بیاد...

خسته شدم از ازدحام ایستگاه صادقیه که هر روز باید سر و گردن بشکنی تا وارد قطار شی...

خسته شدم از راه طولانی دانشگاه که هر روز عین مرده متحرک به کلاس میرسی...

خسته شدم از آه اساتید که هر روز بجای انرژی مثبت دادن، مضطرب ترت می کنن...


خسته شدم از این همه تکرار مکررات و خستگی های پایان ناپذیر و غیرقابل وصف...

ولی در عوض...

 در عوض عشقی رو دارم که هر روز با صدای زنگ ساعت با یاد اون از خواب بیدار میشم...

 در عوض عشقی رو دارم که حتی با آشفته ترین ظاهرم به نظرش زیباترینم...

 در عوض عشقی رو دارم که حین انتظار و قدم زدن هام، اولین فکرم اونه و بعد مشکلات روزمره...

 در عوض عشقی رو دارم که همیشه مثل یک مرد مراقبمه و اجازه نمیده آزار بهم برسه...

 در عوض عشقی رو دارم که رویای آینده ام باهاش، خستگی رو از وجودم دور میکنه...

 در عوض عشقی رو دارم که بهم مثبت ترین درس زندگی و استادی، یعنی عشق رو آموخت...


 در عوض عشقی رو دارم که احساساتم بهش پایان ناپذیره و غیر قابل وصف...


فقط باید در تمام شرایط سخت، در خاطرم داشته باشم که:

 « قدر عشقت رو بدون و هیچوقت بهونه نگیر...» 


 ازت ممنونم که با وجود تموم بدی هام، صادقانه عاشقمی...

مهدیس |15:35|90/12/17

یکشنبه صبح از دنده چپ بیدار شدم و سر همین بداخلاقی هام تو ماشین با مامان و بابام بحثم شد و خودمم که اصلاً حال خوشی نداشتم و ته گلوم درد میکرد و حس میکردم گــُر گرفتم، ایستگاه امام خمینی تغییر مسیر دادم و دوباره برگشتم اکباتان و رسماً کلاسامو پیچوندم! 

در همین اسنا هم آقای شوهی رو بیدار کردم و سکته اش دادم با اون اس ام اسای خشن و ناامید کنندم! و ساعت 7:45 رسیدم اکباتان و شوهی خان سراسیمه اومد پیشم و شروع کرد به دلداریم و منم که دلم پر بود زار زار شروع کردم به گریه تو بغلشو و شوهی هم همش نوازش و لوسم میکرد...

واقعاً اگه حمیدم رو نداشتم تا الان نمی دونم وضع زندگیم چه جوری می شد... اینو با اطمینان میدونم که بهتر از حمید برای من وجود نداره...ازت بی اندازه ممنونم آرامش روح و روانم! 

یکی دو ساعت باهم چرخیدیم و بعد هم پیش به سوی خونه شوهی خان!

می تونم قسم بخورم که حمیدم مرتب ترین پسر موجود در کره زمینه! هربار که میرم خونشون، اتاقش مثل دسته گل میمونه! همه چی سرجاش و مرتب! و البته به نظر خودش بهم ریخته! 

شوهی کلی آرومم کرد و کاری کرد که تموم حس بدی که صبح به خاطر بحث با خانوادم داشتم از بین بره و دوباره خوشحال و خندون شدم! 

بعد هم نشستیم یکم یادگاری ها و آلبوم عکس رو دیدیم...الهی فدات بشم که وقتی نی نی بودی شبیه فندوق بودی!  دلم میخواست فقط واسه یه بارم که شده به همون سن برمی گشتی و کلی می چلوندمت خوشـــــمزه خان!

بعد هم دیگه حاضر شدیم تا بریم رستوران و بعد هم بریم پاساژ گردی که:

1. بین راه یک فقره از همسایه های فوق فضولمون رو دیدم و همین که داشتیم از کنارشون رد میشدیم یه چیز تو این مایه ها شنیدم که به دوستش گفت: "بابای دختره اینجاس، اونوقت..." 

اول این جمله برام معنی نداشت تا اینکه...

2. یکم جلوتر، خوش و خرم، در حالی که آرشیوم دست آقای شوهی بود با جناب آقای پدر بنده فیس تو فیس شدیم! چشمتون روز بد نبینه! یک لحظه احساس کردم کل دنیا دور سرم چرخید و بعد هم با آقای شوهی دنبال در رو بودیم! اما مگه در رو پیدا میکردیم؟ 

5 دقیقه بعد دیدم جناب آقای پدر در حال زنگ زدن به بنده هستن و منم جواب ندادم تا قطع بشه و بعد فوری به مامانم زنگ زدم و گفتم:

♥مهدیس: مامان، یه چیز میگم خواهشاً جنبه داشته باش! امروز من کلاسامو پیچوندم! حالا هم با بابا رو در رو شدیم یک آن، من الان چیکار کنم؟! بهت زنگ زد؟

مامان: واقعاً که!... نه هنوز زنگ نزده... بالاخره مهدیس جون شتر سواری که دولاّ دولاّ نمیشه! رو که نیست...؟! الان زنگ میزنم بهش از زیر زبونش میکشم بیرون.

.

.

.

5 دقیقه بعد...

مامان: بابات گفت بهش زنگ زدم ازش بپرسم ناهار میاد خونه یا نه؟! 

♥مهدیس: واااا مامان؟! روز روزونش زنگ نمیزنه بپرسه ناهار میای یا نه؟! حالا که شب تارونشه و این همه صبح جنگ کردیم؟! داره الکی میگه! 

خلاصه...دیدیم داره بد میشه،‌ پررو-پررو برگشتم خونه و فک میکردم الان که کلیدو بندازمو پامو بذارم تو، بابام با یه ارّه برقی میفته بجونم و سرمو می بّره!...

اما در کمال ناباوری شندیم که از بالا داره صدای سوت زدن بابام میاد و آروم آروم از پله ها رفتم بالا و دیدم تو اتاقش نشسته و در کمال خونسردی داره سی دی هاشو مرتب میکنه....انگار که هیچی ندیده! 

منم دِ بدو تو اتاقم و فوری به شوهی خبر دادم و از نگرانی درش آوردم!


امروز هم ساعت 6 با استاد شوهی کلاس استاتیک داشتم! وای که فدای مخ ریاضیت بشم! مطلبی رو که استادمون خودشو کشت تا حالیمون کنه، با توضیح شوهی در عرض یه ربع کاملاً‌ یاد گرفتم!  و بعد هم مسئله هارو به کمک جون و عمرم حل کردم! 


تنها راه به آرامش رسیدنم آغوش گرم و پر محبت توست، ای مهربانم!

مهدیس |22:30|90/12/09

امروز روز خیلی خوبی بود! درک و بیان داشتم و کارم خیلی خیلی مورد پسند استاد قرار گرفت و به کل بچه های کلاس گفت برید خط لرزان و خطوط گیاهی رو از مهدیس یاد بگیرید و واسه همین 2 تا مثبت گرفتم!نایت اسکینفــــــدات بشم رازقی جونم که بهترین استاد دنیایی و قسمت شد که دوباره این ترم دانشجوت باشم! نایت اسکینچشم عابدینی و صدیق (همونایی که انداختنم) دراد!  ای کاش بودیدو میخووندید...!

بعد از درک و بیان، شوهی خان ایستگاه امام خمینی اومد دنبالم تا با هم بریم انقلاب به خریدام برسم. قبلش هم آیپاد رو برد آپدیت کنن، که به همت آقای آپدیت کننده ادددددد همه بازیای مورد علاقه من پاک شدن! نایت اسکین

بعد هم باهم سوار مترو شدیم و رفتیم سمت انقلاب...میگما، چرا ملت یه دختر و پسر رو باهم می بینن این شکلی میشن؟ => نایت اسکین...جنبه هم چیز خوبیه!

یه جا هم یه دختر چادریه با روسری صورتی از نوع رنگ پلنگ صورتی ای یه دلبریییی واسه حمید کردددد که دلم می خواست درجا یه کف گرگی بیام تو صورتش! ایکبیریه خزول! 

بار دومم بود که با مترو ایستگاه انقلاب پیاده میشدم و تو قسمت خروجی باز یه سوژه پیدا کردم و همون وسط میون جمع گوشی رو در آوردم که عکس بندازم و شوهی خان هم اون وسط هی می گفت: خانومم زشته! نکن! زشـــــته!  

خدایی لوستری که اون وسط زده بودن اصلاً مناسب مترو نبود! انگار واسه قصر طراحی کردن! 

خدایی خز نیست؟

امان از دست این اساتید گاگول! استاد ایستایی گفته کتاب ایستایی مقدماتی و ایستایی ساختمان بچه های ساختمان، کتاب هنرستانشونو برید بخرید و ما هم کل انقلابو زیر و رو کردیم اما کتابه پیدا نمیشه! اصلاً دیگه اون کتابه تو مدارس تدریس نمیشه! حالا ما از کجا بیاریم؟! 

بعد هم رفتیم و من دوباره یه سری کامل راپید Unipin از هر کدوم سه تا گرفتم. واقعاً که! هر کدومش تا یه ماه پیش دونه ای 1000 بود، حالا شده 1500!  

الهی من فدای مرد مهربونم بشم! کل مدت تو اون شلوغی و ازدحام عین یه مرد مراقبم بود! نمی دونم احساسمو چه جوری بگم، احساس می کنم مثل یه پدر می مونه واسم...منظورم اینه که همه جوره مواظبمه و من در کنارش کاملاً احساس امنیت می کنم! 

بعد هم برگشتیم اکباتان و رفتیم سوپر استار و دوتا سوپریم مشتی خوردیم! خیلی چسبید!  و بعد از یکم گشت و گذار و بوس بوس و بغل برگشتیم خونه! 

حالا هم من باید بشینم سر یکی از پروژه هام که فردا باید تحویل بدم، اما مگه حالم میاد؟ 


تنها مونس من در کل این دنیا، از اینکه تورو دارم به خودم میبالم!

عاشــــــــــــــقتم شوهرم!

پ.ن: برادر شوهی برای اولین بار عاشق شده و من بسی دوس دارم جاری محترم رو ببینم! نایت اسکین

پ.ن 2: روز مهندس با کمی تأخیر بر تمامی مهندس بعد از این های عزیز خجسته باد! 

مهدیس |19:13|90/12/06

الهی بمیرم واسه شوهی جون جونیم! شوهی شیطون و خندونی که یکشنبه بعد از دانشگاه اومد دنبالم، دیروز شده بود یه پسر کوچولوی بی حال تو دماغی با صدای دو رگه که بیشتر مدتی که پیش هم بودیم تو بغلم وا رفته بود و منم واسش شده بودم مدیسا و با زبون مدیسایی باهاش حرف میزدم که یکم سرحال شه...

امروز صبحم که من بیدار شدم کل بدنم درد می کرد و کلاً بی حال و حوصله و کسل و دپرسم! احساس میکنم منم دارم مریض میشم! به قول شوهی خان که میگه:‌«به ویروسیم که تو تنته حسودیم میشه و فقط من باید توی وجودت باشم.»...حالا ویروس اومده شده هووی من...و آقای شوهی بی حال و حوصله دراز کشیده رو تخت و نای بگو و بخند و عشقولی بودن با زنشو نداره! نایت اسکین

ای خدا حمیدم مریض میشه دلم میخواد بشینم زااااار بزنم! مامانم اومده میگه باهم دعواتون شده؟ میگم نه بخدا! عجقم سرماخورده نگرانشم ،‌آرومو قرار ندارم! 

دلم می خواست کنارت بودم، میشدم پرستارت... نوازشت می کردم و مراقبت بودم! برات یه سوپ خوشمزه درست می کردم و لوست می کردم و قاشق قاشق سوپ میذاشتم تو دهنت...

ای خدا، پس کی اون روزا می رسن؟

  تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:

او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد.

او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.

 او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهد. 

مهدیس |21:17|90/12/02

برای بار سوم می نوسیم! دوبار کامل نوشتم دستم خورد پرید! 

با شروع ترم جدید دیگه تصمیم گرفتم از امروز مثل خانوما بشینم سر درس تا معدل 18.83 از دست رفتم رو که حالا به خاطر افتادن یه درس 3 واحدی تبدیل به 17.62 شده جبران کنم...نایت اسکین

امروز صبح با زور و التماس مامانم دیگه ساعت 11 دل از تخت خواب کندم و طبق معمول شوهی جون جونیمو بیدار کردم، اگه ول کنی آقا تا فردا شب هم میخوابه مستر خوابالو! نایت اسکین

امروز انقدر دلم واسه شوهی خان تنگ شده بود که نگو!...از دوشنبه همو ندیدیم و دیگه طاقت نیاوردیم و امروز تصمیم گرفتیم توی این هوای فوق العاده همو ببینیم! وااای از صبح همش احساس می کنم که هوا بوی عید و بهارو میده!  تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

ظهر بعد از ناهار، بعد از کمی گشت و گذار تو نت دیگه نشستم سر درس...همین که لای کتاب "سبک شناسی معماری ایرانی دکتر پیرنیا" رو باز کردم با یه سری لغات عطیقه و چندشناک رو به رو شدم و بعد از 10-15 صفحه خوندن دیگه احساس کردم دارم وااااا میرم و کتابو پرت کردم اونور و پیش به سوی تخت خواب! 

نمی دونم چطور شدا...همین که سرمو گذاشتم رو بالش رفتم...تا چشمامو بستم و باز کردم دیدم که هی واااای من!  ساعت 10 دقیقه به 6 شده و یادم رفته به شوهی خان بگم که کی همو ببینیم و دو تا میس کال و یه اس ام اس ساعت 4:44:44 (کف کردم ساعتشو دیدم) از شوهی خان دارم، به شرح زیر:

(اس ام اسا فینگلیش می باشند)

امرو همو می بینیم دیگه؟ :-* قربونت برم ساعت چند 16 باشم؟ :-* کیسسسسس! :-*

و منم جواب دادم:

وای حمیدم خواب موندم! :-(( :-* حمیدم تندی حاضر شو تا 6:15 میام! :-*

با سرعت نوووور حاضر شدم و از خونه پریدم بیرون... الهی فداش بشم تا دم 16 دویده بود تا زود برسه! و دیگه فرصت نکرده بود واسه زنش خوجگل کنه! اما ای جـــــــونم از همیشه خوشتیپ تر شده بود جنتلمن خان! نایت اسکین تا دیدمش پریدم بغلشو کلی چلوندمش! smile و بعد هم یکم راه رفتیم تا اینکه شوهی گفت:

مهدیسم از خواب بیدار میشه باید حتماً یه چیزی بخوره ها! یالا بگو چی بخوریم؟ 

اول گفتم هیچی...بعد هوس بستی زد به سرم و گفتم بستنی! شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومےنمی دونم بستنی چی بودا...بسته بندی بستی های جفتمون کپی هم بود...اما بستنی من کاکائویی با رگه های شکلات وسطش شد و بستی حمید مگنوم نسکافه ای! کار خداس دیگه! Smiley Faceبی ادبی فیل هم خوردیم و خیلی چسبید دو نفری! نایت اسکین بعد هم یکم حرف زدیم و کلی بوس بوسای محکم و آبدار با بغلای فشاری و چلوندنی کردیم و برگشتیم خونه! smile

وااای جدیداً دیگه نمی دونم چطوری احساساتمو به حمیدم بگم...قبلاً هم بی اندازه عاشقش بودما، اما تازگیا بیشتر و بیشتر شدن عشقش تو قلبم رو دارم روز به روز احساس می کنم و دیگه لغات برای بیان احساساتم کافی نیستن و حتی عاشقانه ترین کلمات هم ذره ای از عشقم نسبت به حمیدم نمیشه! 


He fills me up 

He gives me love 

More love than I've ever seen 

He's all I've got 

He's all I've got in this world 

...But he's all the man that I need...

Whitney Houston

    خدا بیامرزتش!

 سوال: Rihanna تازگیا یکم شبیه اون موقع های Whitney نشده؟ 

مهدیس |23:33|90/11/28

نایت اسکین
نایت اسکینولنتاین مبارک!نایت اسکین

به دلیل اینکه شوهی ماهم فردا دانشگاه داره, امروز ولنتاین رو جشن گرفتیم و می تونم بگم که بهترین ولنتاین عمرمون بود!  به قول مامانم خب شوق نداشت که باهم رفتید خرید ولنتاین! نایت اسکین اما اصلاً هم اینطور نبود! واقعاً خوش گذشت!نایت اسکین 
ظهر ساعت 1:30 که رسیدم اکباتان با جون جونی خان دوتایی فاز 1 (پاساژمون) رفتیم تا هدفون بخریم! آخه می خواستم آقای شوهی هم باشه تا اون مدلی که دوست داره رو انتخاب کنه . واااای خیلی حاله! این مدلی که انتخاب کردیم Bass اش خداستو حسابی آدم از آهنگ گوش کردن کیف میکنه!  
بعد هم یکم مغازه ها رو گشتیم و بالاخره شبیه اون کیفی که میخواستم رو پیدا کردیم اما مغازه بسته بود قرار شد عصر بریم بخریمش! نایت اسکین
از اونجایی که قبلش من و حمیدم دیگه قطع امید کرده بودیم که کیف مورد نظرمون پیدا شه, شوهی قربونش برم صبح رفت بانک و برام کارت هدیه گرفت و اصلاً فکر نمی کردیم که ظهر کیفی که میخواستمو پیدا کنیم و واسه همین منم رفتم رو دنده لـــــــــج که دیگه یه قرون هم خرج نباید کنی و عصر میریم با خودپرداز از کارت هدیه پول بر می داریم! 
تا اینکه عصر ساعت 6 با شوهی جون جونی فاز 1 رفتیم و با این فکر که راحت میشه پول از کارت هدیه برداشت با خودپرداز دوتا بانک امتحان کردیم و هردو کار نکردن و رسماً ضایع شدیم و به خاطر اینکه فقط چند هزار تومن پول کم آورده بودیم مجبور شدیم برگردیم خونه آقایی خان...تا بپره بره پول برداره باز بریم فاز 1 (توجه: اینکه مسافت ها 5 دقیقه ای میباشند!)
ای جانم! سی سی شوهی مهربونم نگار, قیافه هول حمیدمو که دیده بود فک کرده چه اتفاق هولناکی افتاده!  واااا فدات شم شوهی جونم مگه من با تو رودربایستی دارم که زودی نگران میشی عجقکم؟ 
زود-تند-سریع باز رفتیم فاز یک و کیف خوجملی که میخواستیمو خریدیم! دســــت گلت درد نکنه مرد من! بعد هم برگشتیم جای مخصوص همیشگیمون تا اصلی ترین قسمت روزمونو داشته باشیم! 
بالاخره, بعد از کلی گشتن حلقه مورد نظرمون رو که اندازه من هم وجود داشته باشه پیدا کردیم و چند روز پیش خریدیم و گذاشتیم که امروز شوهی خان بیارتشون و نفسیم حلقه رو دستم کنه!  بعد از کلی بوس بوس و بغل و خوشحالی و ذوق, مهربون ترینم جعبه کوچولوی حلقه رو درآورد و حلقه ها رو دستم هم کردیم! و بعدم کلی بوس بوسی پرذوق کردیم و ووووااای بهترین حس دنیا رو داشتیم!
و این بود ولنتاین عشقولانه 90 مهدیس و حمید 



شوهیم عاشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقتم بهترینم!

smile
عکس کادوها در ادامه مطلب...



ادامه عشقمون
مهدیس |23:7|90/11/24

واااای الهی من فدای کارات بشم شوهی مهربونم که همش و همش دل منو می بری! 

امروز من و آقای شوهی می خواستیم هم دیگه رو ببینیم اما با مخالفت خانوم مامی بنده رو به رو شدیم! 

مامانم گیر داده بود که هوا وحشتناک سرد شده و با این حال مریضی که داری نمی ذارم برید بیرون! 

اما به خدا حال من خوبه! دیشب ساعت 7:45 خوابیدم صبح ساعت 10:30 بیدار شدم حالم خوب شد! 

حالا منم هـــــــــــِی 5 مین یه بار آلارم میدادم که می خوایم بریم بـــــــــــیرون! بابام می گفت برو مامانم جیغ حوالم میکرد! نایت اسکین خب دو،سه روزه عشق و زندگیمو ندیدم دلم تنگه! ...

تا اینکه حدود 20 دقیقه بعد دیدم شوهی خان اس ام اس داده خانومم برو دمه پنجره ببین برف داره میاد یا بارون؟!... منم با خودم گفتم واااا حمیدم این دیگه چه سؤالیه؟ Smiley Face و با کله پریدم جلو پنجره و فوراً شوهی خان اس ام اس داد: 

هورررااااا زنمو دیدم! P-: *-: الهی من قفونه زنم برم ! *-: وای فدای وجودتو اتاقت بشم من با اون پرده نازو خوجگل اتاقت! *-:*-: (توضیح: تازگیا دار و ندار اتاقمو عوض کردم اما شوهی هنو ندیده! نایت اسکین)

وااای اصلاً انتظار نداشتم نفسم تو این سوز و سرما دیگه طاقتش تموم بشه و زودی بیاد زیر پنجره اتاقم! نایت اسکین کلـــــی ذوق کردم و شوهی زنگ زد و کلی عجقولی حرفیدیم و بای بای کردیم! منم مثه نی نیا رفتم لبه پنجره نشستم و ذل زدم به بیرون!  دلم می خواست خودمو از طبقه 10 پرت کنم تو بغل جونجونکم!  همینجور که حمید پشت خط بود گفتم یه ثانیه گوشی بذا واسه بار آخر به مامانم بگم: 

مــــــــــامـــــــــــــان! میخوام برم بــــــــــــــــیرون! 

مامانم آنچنان جیغی از اون پایین زد که فک کنم همه همسایه ها فهمیدن!  مام دیگه بیخیال شدیم! گفتیم خو فردا همو می بینیم! 

حالا منم اصرار به آقایی که شوهی یالا زودی برگرد خونه تو این سرما مریض می شی قربونه اون دلت برم من! smile

بعدشم منتظر موندم تا قدم-قدم برداشتن همه دنیام رو به سمت پله های ورودی تا اونجایی که دیگه نمی تونم ببینمش رو تماشا کنم و بعد... مهدیس موند... تنها توی سکوت...با فکر نوشتن این روز قشنگ! 

http://up.patoghu.com/images/pkh5x0tpjduii33m77ft.gifشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآhttp://up.patoghu.com/images/pkh5x0tpjduii33m77ft.gif

حمید مهربونم، الهی فدات بشم که دیگه به چشم همه هم شبیه زن و شوهراییم دیوونتم!  

آخه دوشنبه با هم بازار رفتیم و اونجا به دختر پسرا گیر می دادن... اما وقتی که ما رو دیدن گفتن شما برید اشکال نداره و من و حمیدم رسماً این شکلی شدیم =>  

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآI Love You شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ!From my head to my toesشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

مهدیس |19:39|90/11/19

امسال من و حمیدم تصمیم گرفتیم که حرکت سورپرایزی نکنیم و از قبل باهم درباره کادو حرف بزنیم تا واقعاً اون چیزی که به دردمون می خوره رو واسه هم بخریم! 

بعد از کلی حرف زدن و کلی عوض شدن نظرامون قرار شد که امسال من واسه iPod هدست بگیرم.گرچه خودمم از iPod خیلی استفاده می کنم و مال جفتمونه،اما ای کاش اختصاصی مال حمیدم یه چیز میگرفتم! نایت اسکین... اول از خریدن عروسکای Angry Birds و شکلات شروع شد و آخر به اینجا رسید! خب خدایی حداقل این کاربرد داره. 

شوهی جون جونیمم قرار شد واسه جفتمون حلقه بگیره و در کنارش سری عروسکای Angry Birds هم واسم بگیره! 

http://up.patoghu.com/images/bzdtc19hbh7b31b0foow.gif

خـــلاصه... امروز قرار شد که بعد از کلاس من (توجه: ترم جدید ما از دیروز شروع شد!) شوهی بیاد دنبالم و دو تایی بریم فاز 1 (پاساژ سرتاسری شهرکمون) و طلا فروشی هاشو زیر و رو کنیم. نایت اسکینبعد از تشکیل نشدن کلاسا،حدود ساعت 11 بود که رسیدم اکباتان و با ذوق و شوق کل پاساژو گشتیم!...   اما به هــــــــیچ نتیجه ای نرسیدیم! 

قیمتا خیلی بالا بود...یه انگشتر طلا سفید کوچولوی خیلی ظریف در میومد 150 تومن!... ما هم کل روزا رو ول کردیم ادددد تو گرونی طلا تصمیم به خرید گرفتیم! 

بی خیال طلا شدیم و گفتیم بریم دنبال نقره...اما هیچ جا نقره نداشت و طرف ما هیچکس سفارش ساخت هم نمی گیره و از طرف دیگه به قول مادی شوهی جان که عین مامی خودم دوسمش می دالم، خو نقره زودی سیاه میشه...پس نقره رو هم بیخیال شدیم! 

بعد گفتیم خو بریم سراغ بدلیجات!... (سیر نزولی رو حال می کنین؟ )... اما هیچ کدوم خوجمل نبودن و باز بیخیال شدیم تا بعد ببینیم چی میشه و کجا می تونیم بریم. 

حالا اون وسطم حمید گـــــــــــــیر که اصلاً فعلاً منو بیخی، شیطونه میگه بریم اون انگشتر طلا رو که خوشت اومدو واسه زنم بگیرم! ... منم گفتم شیطونه غلط میکنه!  و آخر به این نتیجه رسیدیم که فعلاً طلا رو بیخیال شیم و بعد که قیمت باز پایین اومد (اصلاً مگه پایینم میاد؟!) بریم بخریم! 

حالا باز اون وسط حمید گـــــــــــــیر که زنم ناراحت شده! اینطوری نمیشه! ... اما شوهی مهربونم، فدای اون دلت بشم تو تابستون با خرید اون گردنبند طلای خیلی خوشگل (توجه: قصد پز دادن ندارم! ) بهم ثابت کردی که همیشه برای زنت خرج می کنی و توی این چند سال هیچی برام کم نذاشتی و از اینکه شوهی به این دست و دلبازی دارم خیلی خوشحالم، اما جونجونکم، فعلاً با این وضعیت قیمتا فقط ضرر می کنیم! 

http://up.patoghu.com/images/bzdtc19hbh7b31b0foow.gif

خلاصه، در حین گشت و گذار کلی هم با شوهی کیف و بوت و پالتو دیدم و حالا حمیدم میگه که ما که فعلاً حلقه طلا نمی تونیم بگیریم، یکی از این سه مورد بالا رو انتخاب کنم و بریم بخریم! 

در مجموع امروز روز خیـــــلی خوبی بود و کلی از سرما یخ زدیمنایت اسکین و با بوس بوس و بغل گرم شدیم  و بعدم که رفتیم خونه و ناهار خوردیم جفتمون لالائو شدیم و وووواااای دلم میخواست تو آغوش شوهی جونم که وجودش آرامش مطلقه برام باشم! 

با وجود انتظار کشیدنامون و سختیا، اما باهم بودن و هم رو داشتنمون 

برام از همه چی با ارزش تره عزیز ترینم!

مهدیس |19:22|90/11/16

بالاخره امروز عشق و جون و زندگیم، همراه دایی و پسر دایی کوچولو برگشتن تهران! نایت اسکین 

وای خدا جونم، ازت ممنونم که توی این هوای سرد و وضعیت خطری جاده ها مراقب شوهر مهربونم بودی! 

همین که عشق ابدیم پاشو تو خونه گذاشت، بهم زنگ زد و یه دل ســــــــیر با هم حرف زدیم و با اینکه کنار هم  نبودیم، اما همین که می دونستم چند تا بلوک اونورتر الآن تو اتاقش صحیح و سالم داره باهام صحبت میکنه عیــــن کنار هم بودن و آرامش بود برام! 

ما هم که دیگه طاقت برامون نمونده بود و از دل تنگی داشتیم میمردیم، قرار گذاشتیم که عصر هم دیگه رو ببینیم! واااای آخ جوووون! همش لحظه شماری می کردم تا شوهی خان عزیزتر از جونمو ببینم! نایت اسکین

تا اینکه بالاخره ساعت 6:15 توی هوای بارونی که من عاشــــــقشم، جونجونکم با یه کیسه پر از انواع آلوچه و لواشک و کولوچه اومد دنبالم!  ووووی منم که دیووونه چیزای ترش!!!!! Smiley Face

خلاصـــه، کلی با هم زیر بارون قدم زدیم و خندیدیم و بوس بوس کردیم! نایت اسکین و دلم می خواست جینگول خانیو با اون موهاش که تازه کوتاه کرده درجا قوووورت بدم! smile


عاشـــــــــــــقتم تموم زندگیــــــــــــــــم!

و اینک...........

این شما و این هم نمرات فوق درخشان ما در ادامه مطلب!!!!!!

نایت اسکین   نایت اسکین                

راستی... دعا کنید فردا بعد از بازی پرسپولیس - استقلال بین من و حمید صلح برقرار بمونه! 

بعد بازی نوشت: یوهاهاهاها حمید خاااااااااااان!!!!!!!!!!! تازه اونم 10 نفره!

خب...دیگه!!! حالا بفرمایین ادامه مطلب! (رمز نداره)

 


ادامه عشقمون
مهدیس |20:47|90/11/12

وبلاگشم اینجاس

چقدر بد که دنیا انقدر سیاه شده و آدما طاقت دیدن شادی و احساس رضایت دیگران از زندگیشونو ندارن. نایت اسکین

امروز یکی از بازدیدکننده ها کاملاً این رو بهم ثابت کرد... واقعاً متوجه نمی شم که چرا آدما با ترور شخصیت بقیه سعی در بدبین کردن اونها نسبت به عشقشون دارن. واقعاً باعث تأسفه... نایت اسکین

البته می دونم خیلی از شما هم ممکنه که با این افراد به اصطلاح "اسپمر" رو به رو شده باشید.

این هم یک نمونشه:


آقای بازدیدکننده:

ها ها ها ! جدی خندیدم از وبلاگت ! شما هنوز نوجوون هستین اونوقت ازدواج کردین ؟ من 20 سالمه ولی عین بچه هام ! نمیدونم شما دیگه چه موجوداتی هستین !!! فکر میکنین خیلی الان بزرگ شدین ؟ وای خدا مردم از خنده... [خنده]

اُ هـُ هـُ هـُ ! بچه دار هم پس می خواین بشین ! وای خدا مردم از خنده [خنده] دختر کوچولو ! زندگی به همین سادگی ها نیست همه چی رو شوخی نگیر ! تو اصلاً میدونی عمل زایمان چطوریه ؟ تو خودت بچه ای حالا میخوای یه بچه ی دیگه هم بدبخت کنی ! وای خدا عجب دنیای عجیبی شده !!! آخی کوچولو ! نازی ! دلت خوش باشه ولی همه چیزو شوخی نگیر ! می فهمی ؟ الان قرن 21 هست ! دیگه تو روستاش هم 18 سالگی بچه دار نمیشن و ازدواج نمیکنن! !!!!


 مهدیس:

 بیچاره...بغض و حسد و کینه تا این حد؟ از چی می ترسی که لینکتو نذاشتی؟ تو "بچه ای" و خودتم اعتراف کردی. ولی کسی نظرتو راجع به زندگی شخصی من و همه دنیام نپرسید. ظاهرا برات قشنگ بوده که تا ته وبمون رو هم خووندی. به جای حسد ورزیدن به دیگران برو به زندگیت بچسب.


آقای بازدیدکننده:

آخه چه حسدی میخوام به تو بورزم ! وای خدا مردم از خنده! [خنده] من واقعاً دلم برا شما کوچولوها که زود ازدواج میکنین عین دوستای دیگتون میسوزه ! حالا که فردا شوهرت رفت دنبال دختربازی می فهمی کی به کیه ! اونوقت با چند تا طوله باید بزنی تو سر خودت عزیزم! 

موفق باشی ...


مهدیس:

 طوله تویی که ننه بابات پست انداختن بچه ناخواسته! چرا خصوصیات کثیف خودتو به ماها می بندی؟ شوهر من پاک ترین پسریه که در عمرم دیدم و نظر تو اصلاً برام مهم نیست. نظراتتو ثبت کردم تا همه بخوونن و با آدمای بدبخت و سیه دلی مثل تو آشنا شن!


آقای بازدیدکننده:

هـــُ هـــُ هـــُ ! پاک ترین پسر دنیا! LOL ببین کوچولو ! پسرها همشون یه گُهَن ! فکر کردی مثلاً اون چه گهیه ؟ حالا که یه روز یاد حرف من افتادی بعداً می فهمی....

آخه تویی که 18 سالته چی می فهمی از زندگی و بچه دار شدن ؟ نه تو رو خدا توضیح بده اصلاً هدفت از ازدواج چیه ؟ اگه تونستی توضیح بدی معلومه که خیلی زرنگی!!!

به خاظر یه ذره شهوت رانی ازدواج میکنین و یه نفر رو به دنیا میاری و بدبختش میکنین !!! 100 تا از این جور ازدواج ها برات مثال میزنم که آخرش به گه کشیده شد ! تو وبلاگت بچه گونست ! شکلک های بچه گونه میذاری تو وبت ! تو یه بچه ای !!! ها ها ها ! حرف زدنت عین بچه هاست همین الان ثابت کردی ! آره من طوله ام همه ی ما طوله هستیم !!! مادر و پدرها به خاطر شهوترانی ما رو پس انداختن چه تو چه من !!! می فهمی اینو ؟


مهدیس: 

کسی ازت نخواسته که تو وب ما باشی! راهتو بگیر و برو بیرون! معلومه توی خانواده کثیفی بزرگ شدی که فکرت از ازدواج فقط "شهوت رانی" هستش. تویی که ادعای پختگی می کنی، از لحن حرف زدنت معلومه کل وجودت داره آتیش میگیره. شکلک گذاشتن من الان اینجا شده مشکل تو؟! آره دوست دارم بذارم، شوهرم دوست داره زنش مثل بچه ها باشه. تو سر پیازی یا ته پیاز؟ مهم اینه که ما با هم احساس خوشبختی می کنیم و همین کافیه. مثل تو و امثال تو نیستیم که تا 30 سالگی پی کثافت کاری بریمو آخرش بریم ازدواج کنیم. آره زرنگم... عشق رو دوست دارم، چون خدا آفریننده همین عشقه...چون خدا خودش هم عاشقه... عشق رو دوست دارم، شوهرم رو دوست دارم، چون توی این 4 سال خودشو به من ثابت کرده.

ازدواج فقط به معنای همخوابی نیست. این ذهن کوچیک تو ِ که اینطور تصور میکنه.


بعداً اضافه شد:

آقای بازدیدکننده:

راستی اضافه کنم که من وبلاگ ندارم ! بر فرض هم اگه داشتم از چی باید می ترسیدم ؟ از یه مشت بچه ؟ ها ها ها !

میگم بچه ای ! باز هم میگی نه ؟ 

خب الان این حرکات یعنی چی ؟ این حرکات فقط از یه بچه انتظار میره(که من هم انتظارشو داشتم) ! کوچولو تو هنوز نمی تونی احساساتتو کنترل کنی ! با چند تا کامنت من ترسیدی و می ترسی که شوهرت رو از دست بدی ! تو که نمی تونی احساساتت رو توی چند تا کامنت کنترل کنی و پیش همه جار بزنی و بچه بازی در بیاری و بد و بیراه به من بگی ، حالا آیا به نظرت میتونی زندگیتو کنترل کنی ؟ میتونی فرزندان خوبی تربیت کنی ؟ آره اصلاً من حیوان اصلاً من حرومزاده ! چه فرقی داره ؟ مهم اینه که فهمیدم امثال شما هنوز اونقدر بزرگ نشدن که بتونن مسئولیتهای زندگیشونو قبول کنن ... دوستات هم عین خودت بچه ان ! شما زندگی رو خیلی سطحی نگاه میکنین ! با مشکل برنخوردین ! یا اینکه تو ناز و نعمت بزرگ شدین ... هنوز صبر کن مشکلات یکی یکی خودشو نشون میده اونوقت اگه باز هم شوهرم شوهرم کردی و اومدی تو وبت دلقک بازی درآوردی خیلی کار کردی !

بدرود ...


.

.

.

من هیچ وقت اهل بحث کردن با امثال این آدما نیستم، چون می دونم که بحث با اونا بی نتیجس و اونها ذاتاً کوته فکر زاده شدن! اما این بار تصمیم گرفتم نوشته های این موجود انسان نما رو اینجا بذارم...

می دونید مهم چیه؟ مهم اینه که اینو خودم خوب میدونم که شوهی خان من بی نظیره و هر شب و هر شب از روزی که مال هم شدیم از خدا به خاطر اینکه منو لایق این عشق حقیقی دونسته تشکر می کنم و تمام تلاشم رو می کنم که قدر این نعمت بزرگ رو بدونم! 


آرامش بخش ترینم، تا ابد عاشقتم!


مهدیس |1:11|90/11/11

دوستای خوبم، می دونم طولانیه، حوصلتون اومد کامل بخوونیدش!


مطلبو از اینجا شروع میکنم که دیروز غروب وقتی شوهی خان خسته و کوفته از امتحان برگشت، یه راست رفت لالائو شد و قرار شد که شب ساعت 2 ساعتو کوک کنم تا عشق و زندگیمو بیدار کنم تا بشینه سر درس! 

منم طبق عادت همیشگیم بعد اینکه شوهی کوچولوم خوابید گوشیمو خاموش کردم...نایت اسکین

ساعت 12 شب بود که گوشیمو روشن کردم تا ساعت کوک کنم که دیدم دو تماس از دست رفته از شوهی خان دارم. نایت اسکین

بهش اس ام اس دادم دیدم قبونش بشم بیدار شده و بهم جواب داد که جمعه باید با دایی جون برای چند روز ویلای شمال برن، چون دیوارا نم دادن و دایی جون نمی خواسته دست تنها باشه و خواسته حمیدمم هم باهاش بره...

همینو که شنیدم یهو چشام پر اشک شد و شروع کردم به گریه کردن connie_wimperingbaby.gif آخه دوری شوهرم واسه چند روز و رفتنش به شهر غریب بهم استرس میده، مخصوصاً توی این هوای ناجور که جاده ها قابل اعتماد نیستن! 

خلاصه کلی ناراحت شدم و شوهی شروع کرد به دل داریم و بهم زنگ زد و کلی آرومم کرد، اما دلم می خواست اون موقع تو بغل هم باشیمو یه دل ســــــیر تو آغوش آرامش بخشش گریه کنم! 

از یه طرف صبح تحویل پروژه درک و بیان با آقای صـــــدیق نحس  (حتما معماران گل با کتب کذایی ایشون و برادرانشون آشنان) رو داشتم و توی این چند روز حتی یک خط هم نکشیدم، چه برسه به 3 تا شیت 50 در 70 !!!  این ماجرا هم کلی داشت بهم استرس وارد میکرد، چون میدونستم که فردا صبح تا پامو بذارم دانشگاه تمام دوستام رو سرم میریزن که مهـــــدیس!!! کارات کوووو؟!!!!

 با هر بدبختی که بود نزدیکای ساعت 2 بود که سعی کردم خوابم ببره که ساعت 5 بیدار شم و دوباره روز از نو، روزی از نو... مـــــردم، متـــــرو، ازدحـــــام، حــراست، بچه ها، و در آخر....استاد منحوس!!!

شوهی جونم هم صبح زود بیدار شد و رفت دانشگاه تا امتحان بده و من هم با اعتماد به نفس تمــــام بدون کار نفر اولی بودم از بچه ها که رسیدم و خیلی شیک رفتم نشستم تو آتلیه و منتظر بچه ها موندم! نایت اسکین

تا اینکه بعد از یک ساعت و نیم، بعد از کلی غرغر بچه ها درباره  نداشتن کارم استاد شپش تشریف آوردن! نایت اسکین

منم رفتم گفتم که استاد مشکلی برام پیش اومده بود و نتونستم این چند روز کار کنم و جوابش چی بود؟؟؟ یه قیافه تو مایه های این: شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

هی میرفتم، میومدم می گفتم خب استاد بعداً بیارم؟! 

جواب صدیق: شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

استاد چه غلطی کنم؟! 

جواب صدیق: شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

اصلا بمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!!! 

بعدش هم خانوم مدیر گروه محترم، سرکار خانم نفیسی ( که عشق منه) و استاد پرسپکتیومون هم هست تا منو دید: 

مهدیس دلم می خواد خفت کنم!!! از تو توقع نداشتم!!! این چه وضع امتحانیه که دادی؟!  

بله دیگه، از 8 نمره ترسیم شدم 1.1 و تمامی دوستانی که زیر 4 نمره شدن (نصف کلاس) همه دست به دست هم ترم دیگه دوباره باید روی گل پرسپکتیوو ببینیم!  (اما استاد بعداً بهم گفت نگران نباش، چون منو دوس داره نمیندازتم! )

خوش و خرم  داشتم بر می گشتم خونه که توی راه آقای هویج (حمید) اس ام اس دادن که:

- مهدیسم حذف کردم وصایا رو! :-(( 10 اینا میشدما! اما یه واحد بود حیف بود، نگهش داشتم!!! اشتباه کردم؟ :-(( :-* 

منم یهــــــــــــــــــــــو قاطی کردم و باهاش دعوا کردم و گوشیمو خاموش کردم! نایت اسکین

یه کم که گذشت دلم نیومد و گوشیمو  روشن کردم و دوباره آشتی شدیم! نایت اسکین و قرار شد که عصر هم دیگه رو ببینیم چون برای چند روز دیگه نمی شد همو ببینیم و از دل تنگی میمردیم! نایت اسکین

ساعت 5:30 قرار شد که آقایی دم بلوک 16 باشن! رأس ساعت 5:36 دقیقه رسیدم و دیدم آقا هنوز تشریف نیاوردن! (خوابشون برده بوده!)نایت اسکین  منم که قاطـــــــــــــــی از صبح!!! کلی بهش پریدم!  ( توجه اینکه از خونه شوهی تا محل قرار 15 مین پیاده روی و از خونه ما 3 مین پیاده رویه) 

بین راه تا آقا برسن رفتم ریمل خریدم ( ریملی که همیشه 8 تومن میخریدم شده 12.5!)... نایت اسکین

بعد کلی ناز و عشوه که مثلاً به شوهی خان محل نمیذارم آقایی پشت سرم اومد و یهویی از پشت بغلم کرد و کلی بوسم کرد!  و گفت کلی با کلاه خوجمل شدم و برام حتما اسپند دود میکنه! نایت اسکین

منم که فوری یادم میره و... کلی بغل و بوس بوسیش کردم! smile و آشتی!!! 

بعد هم رفتیم سوپری که من واسه شام خامه بگیرم! (توجه که مامانم به ما شام صبونه میده!)... و مرد غیرتیم مثل همیشه خودش حساب کرد و برام تخم مرغ شانسی و کلی قاقالیلی خرید! 

بعد هم کلی بوس بوس کردیم و برای چند روز...نایت اسکین

بعدشم شوهی خوجتیپم رفت سلمونیو موهاشو کوتاه کرد و جیگر زنش شد! 


و اینگونه امتحانات ما به پایان رسید!... (البته تحویل تمرین معماریم هنو مونده!

نایت اسکین نایت اسکین


وای انقده دوس دارم وقتی شوهیم اینطوری بوسم میکنه!

شوهر مهربونم، همیشه عاشقتم!

مهدیس |20:57|90/11/06

وای خدا کی اون روز میرسه که من و شوهی کوچولوم واقعاً نی نی دار شیم؟ نایت اسکین

من و حمیدم انقدر درباره مدیسا کوچولومون فکر کردیم که انگار واقعاً می بینیمش و می دونیم چه شکیله!  تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

یه دخمل کوچولوی سفیدو تپل با چشمای درشت مشکی و لبای خوجگل صورتی،با موهای ابریشمی قهوه ای! connie_32.gif

اما نی نی مون خیلی بازیگوش و شیطونه! نایت اسکیناما در نهایت معصوم و دوست داشتنی! 

اما...

.

.

.

 امروز مچ مدیسا رو گرفتم! 

خانوم رفته بود تو کمدش نشسته بود و یواشکی داشت یه عکسی رو نگاه میکرد! نایت اسکین

♥ مهدیس: حمید!!! حمیــــــــــد!!!!!نایت اسکین

♥ حمید: جونم خانومم چیزی شده؟! Smiley Face

♥ مهدیس: چشمم روشن!!! فقط بدو بیا!!! 

♥ مدیسا: نایت اسکین

♥ مهدیس: می بینی؟ اینم عکس دختر بچه 4 ساله ما در حال لب دادن!!!   نایت اسکین

♥ حمید: مدیسا؟!!! بابایی؟!!! دخترم این کارا تو سن شما؟!!! یالا بگو این کیه؟! 

♥ مدیسا: دوش پشَلَمه!  نایت اسکین دوشش دالم! مخوام باهاج اجدباج تُنم! وَدَنه فَلال می تُنم! 

♥ مهدیس: حمید! دیدی گفتم انقد این بچه رو لوس نکن! دیدی؟ اینم شد آخر و عاقبتش! دیدی گفتم جلوی بچه انقد بدجور بوسم نکن می بینه یاد میگیره؟ نایت اسکین

♥ حمید: اصلنشم بیا جلو... ناراحت نباش خانومم... حالا به موقعش به حسابش میرسم! نایت اسکین


مدیسا هم پرو - پرو پشتشو کرد بهمون، دستشو کرد تو گوشش و شروع کرد به قر دادن و زبون درازی!!! 

نایت اسکین


اینم از عکس خانوم!!!


مهدیس |0:27|90/11/05

امروز صبح باورم نمیشد که برم دم پنجره و همه جا رو سفید ببینم! 

ای کاش امروز میشد با شوهی خان بریم بیرون!   آخه دیگه امروز نمیشه چون بچم امتحان داره و بازم من تحویل پروژه! 

تازه دیر از خواب بیدار شدیم و دست همه درد نکنه! همه برفا رو نابود کرده بودددددن!!!!! 

حالا اشکال نداره...ایشاا...دفه بعد میریم برف بازی! 


اینم یه عکس از پنجره اونوری خونمون که تا بیدار شدم انداختم!

شوهی ماهم, جونو عمرم! مرسی که انقدر به درسات اهمیت میدی تا آینده قشنگی رو واسه من و مدیسا و آدرین بسازی! عاشقتم!!!

مهدیس |11:44|90/11/01

!Today was a fairytale

You were the prince

I used to be a damsel in distress

You took me by the hand, and you picked me up at six

!!!Today was a fairytale

Taylor Swift

بالاخره امروز, بعد از 9 روز شوهی کوچولوم ساعت 6 اومد دنبالم و... وااای امروز بی نظیر بود! 

عین شعر بالا, مثل شاهزاده ها شده بود و منم تا قبلش مثل یه دخمل کوشولوی پریشون بودم!...


اما.... امروز مثل یه رویا بود!!!

همین که روی ماه عشقمو دیدم دوباره آرامش به دلم برگشت و وقتی توی اون سرما, دستای گرمشو توی دستم گرفتم کل وجودم داغ شد.   

خیلی دل تنگ شده بودیم این چند روز...نمی دونما, مثل همیشه بودم امروز,اما حمیدم راه و بی راه می گفت: " واااای ببین زنم چه خوشگل شده!" و یه ماچ گندم میکرد!   


امروز انگار تو کل دنیا فقط خودم بودم و خودش!...حس قشنگی بود...هیچ کس بیرون نبود...انگار فقط ما دوتا عاشق بودیم که دل از خونه کنده بودیم و به عشق دیدن هم اومده بودیم بیرون! 

اما...اما...

چرا تو این مواقع, دقایق و لحظات سرعتشون بیشتر میشه و تا چشم روی هم میذاری وقت این میرسه که آخرین بوسه رو روی گونه عشقت بذاریو دستای گرمشو ول کنی و....برگردی خونه!؟ 

ای کاش ثانیه ها و دقایق هم می تونستن عاشق بشن تا حس ما رو درک کنن... ای کاش تو این مواقع "ساعت برنارد" مال ما بود...

اما...اما...

عشق و همدم و روزگارم....تو توی قلب منی...حتی اگه از هم دور باشیم, بازم نزدیک ترینیم! 

یادش بخیر...یادمه سال دوم هنرستان بودم که نوشته زیر رو سر کلاس دینی نوشتم! 

همیشه عادت داشتم سر بعضی کلاسا یه ورق بذارم جلومو خطی خطی کنم و اون روز این طرح به ذهنم رسید, می بینین؟ از تو دل اسم حمیدم, از تک تک حروفش اسم "مهدیس" بیرون میاد!

کی باورش میشد؟ مهدیسی که تا سال تحصیلی قبل از دیوار راست بالا میرفت و آرومو قرار نداشت, حالا شده بود یه دختر کوچولوی عاشق و ساکت که همه از چشاش همه چیو میخووندن! 

حمیدم, تو به من آرامش دادی, ما توی این چند سال باهم بزرگ شدیم و تو منو کامل کردی! 

تا ابد عاشقتم!

مهدیس |20:28|90/10/30

من و شوهی جون جونیم قصد داریم تا قبل نامزدیمون حلقه جدید بگیریم!  

قبلا شوهیم برام حلقه خریده بود و هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم که یهو سورپرایزم کرد!

یه حلقه خوجگل از جیبش در آورد و ازم خواست تا دستمو بیارم جلو تا حلقه رو دستم کنه! 

اون روز احساس می کردم که انگار واقعا عروس خانوم شدم! 

پریدم تو بغلشو کلی بوووسش کردم! smile

الهی قبونه اون سلیقت برم شوهی کوشولوی من که تو دنیا تکی! 

حالا جفتمون عین هم حلقه داشتیم و قول دادیم هرجا که میریم دستمون باشه! Smiley Face 

اما این بار، بعد از گذشت این چند سال، می خوایم حلقه یکم رسمی بگیریم! 


حالا به نظر شما کدوماشون از همه قشنگ ترن؟ 

پس بفرمایید ادامه مطلب


ادامه عشقمون
مهدیس |22:53|90/10/28

امروز از صبح حس خاصی داشتم...حس دلتنگی شدید!   آخه چند روزه بخاطر سنگینی درس و کارا شوهیمو نتونستم ببینم...  انقدر دلتنگ شوهی کوچولومم که دلم میخواست با تمااام وجودم در آغوش میگرفتمشو و بوسش میکردم!   شوهیمم امروز حالش مثه من بود. 

در این مواقع تنها چیزی که آرومم میکنه حرف زدن با عکس شوهیم یا خووندن دفترچه خاطرات مشترکیه که باهم می نوشتیم یا خووندن تموم نوشته های قدیممونه که متاسفانه پارسال یه بار از دست شوهی خان خیلی عصبانی شدم و همرو پاره کردم و بعد شدیدا پشیمون شدم و با هزار بدبختی چسبوندمشون و به خاطر پاره کردنشون هیچ وقت  خودمو نمی بخشم!... 

وای خدا هربار که می خوونمشون عاشق تر از قبل میشم و قدر عشقمو بیشتر میدونم!  

الهی قبونه اون ذوق و طرز نوشتنت شم که هربار می خوونمشون کلی خندم میگیره و شاد میشم! 

اما در کل از غروب حالم بهتر شد... خواب بودم که یک لحظه تو عالم خواب و بیداری به دلم اومد که پاشو حمید داره بهت زنگ میزنه و جالب اینه با اینکه گوشیم سایلنت بود همین که صفحشو دیدم اسم عشق و زندگیمو دیدم و بهترین حس دنیا بهم دست داد و با شنیدن صدای آرامش بخش و گرم شوهیم آروم شدم! 

اما...اما... 

بازم دلتنگشم!

مهدیس |22:59|90/10/25

http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gif

چرا امسال هوا اینطوری شده؟ انگار نه انگار که امروز 23 دی ماهه ولی حتی یه دونه برفم نیومده... به جاش پاییز امسال غوغا بود! چرا خدا جون؟ جای پاییز و زمستونو عوض کردی؟ 

پارسال همین روزا بود که حسابی برف اومده بود و همه جا سفیدپوش شده بود... یادم میاد صبح که از خواب بیدار شدم، طبق عادت همیشگیم از پنجره به بیرون سرک کشیدم و وااااای عجب برفی! یک آن فقط این فکر به ذهنم رسید که امروز از اون روزاس که جون میده با عشق و زندگیم بیرون قدم بزنیم و خاطره بسازیم....


سریع شوهی خوابالومو بیدار کردم و پسر کوچولوی درس خوونم با اینکه امتحان داشت، درسو بیخیال شد و جفتمون مثه نی نی کوچولوای ذوق زده رفتیم برف بازی! 

همین که پامو از خونه بیرون گذاشتم... دیدم بیرون واویلاییه! همه پیر و جوون-بزرگ و کوچیک اومده بودن بیرون و افتاده بودن به جون برفا!!!! به حمیدم گفتم دیدی دیر اومدیم؟! برفا رو تموم کردن همه!‌   


با شوهی کلی قدم زدیم و نزدیک بلوکشون یه جارو پیدا کردیم که واااای برفش ناب ناب بووود! فقط چند تا جای پای پیشی کوچولو روش مونده بود! 

گفتم یالا بیا که اینجا خوراک آدم برفی درست کردنه! اما آقای شوهی نابغه دستکش یادشون رفته بود بیارن و یادشون نبود اصلا دستکشاشون کجاس!  

در هر صورت شروع کردیم به درست کردن آدم برفی بدون چشم و دماغ دهنمون و..... وای دستای شوهیم از سرما قرمز شده بود! و در عوض در یک حرکت فوری شکم قلمبه آدم برفیمونو له کردم  و شوهی

 کوچولومو بغل کردم تا گرم شه.... وای چه حس قشنگیه وقتی تو سرما عشقتو در آغوش میگیری... کل وجودت داااااغ میشه...همون لحظه دلم می خواست فقط تو بغلش بخوابم...


بعد از کلی گشت و گذار و شوخی های خرکی که شامل انداختن گوله برف تو لباس هم بود  خونه رفتیم و اون روز یکی از بهترین و قشنگ ترین روزای زندگیمون شد...  


خدا جونم... پس امسال کی برف میاد؟!


مهدیس |15:31|90/10/23

امروز بعد از امتحان اندیشه (که تست های مزخرفی هم داشت)، و بعد از کلاس رفع اشکال پرسپکتیو (که فایده ای هم نداشت) شوهی خان دم ایستگاه متروی اکباتان اومد دنبالم...

الهی قبونه قیافش شم  بچم شده بود شبیه دانشمندا از بس که دینامیک خوونده بود! 


بمیرم واست عجقولکمCry1... برنامه امتحانی شوهیم بدجوری فشردس! اصلا وقت هیچ استراحتی نداره! خدا نگذره از برنامه ریزش! ...

در عوض زنش انگار رفته تعطیلات!البته اونقدم خوش بحالم نیستا آخه تحویل پروژه خودش کلی وقت میبره...Whistling Smiley

خلاصه که با دیدن هم کلی خستگیمون در رفت و برای مدت کوتاهی فکر امتحان و تحویل پروژه های رنگ و وارنگ از ذهنمون پرید... 


شوهی خان من، جون و زندگی من

ایشالا زودتر از شر امتحانای این ترم منحوووووس خلاص میشیم!!!!

مهدیس |18:0|90/10/21

Design By: NiLoO sKiN